صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > کتابخانه > لولیتا خوانی در تهران

نسخه قابل چاپ


لولیتا خوانی در تهران

چهار شنبه 3 دسامبر 2008


نگاهی به كتاب لولیتا خوانی در تهران *

مرضیه سلیمانی

دهه ی شصت، موقعیتی ویژه در تاریخ ایران دارد یا بهتر است بگویم در تاریخ مردم ایران. كمی پیش ‏تر از آغاز این دهه، نخستین جنگ طولانی و سراسری برون مرزی (پس از جنگ های ایران و روسیه در ‏زمان فتحعلی شاه) آغاز شده بود و سراسر دهه ی شصت در زیر سایه ی این جنگ سپری شد. حتی ‏پس از پذیرش قطعنامه در سال های 68 و 69، باز هم این سایه ی پرهیبت و هماهنگ، همه ی عرصه ‏های زندگی ایرانیان را پوشانده و تلخی فاجعه های بزرگ را به مردم این مرز و بوم چشانده بود. اما ‏جنگ، آن چنان كه برخی درگیر شدگان مستقیم در جبهه ها تصور می كردند، تنها یك چهره ی ‏آشكار نداشت؛ بوی باروت، رنگ خون، صدای انفجار، سرودهای حماسی و صف پیكار جویان، تنها وجهی ‏ساده از این ماجرای بزرگ و پیچیده بود. ‏

دهه ی شصت، چهره ی و واقعی و تأثیرات عمیق روانی، اجتماعی و اقتصادی جنگ را در میان جلوه ‏های آشكار آن مستور كرده بود. همیشه، پس از پایان جنگ است كه اثرات واقعی آن می تواند درك ‏شود و تازه می توان كوشید تا از روزن لایه های عمیق تر و پنهان تر، به واقعیت كشوری جنگ زده، ‏دوباره نظر كرد.‏

در میانه ی این دهه، گروهی از مهاجران ایرانی كه در دهه ی پنجاه، برای تحصیل به خارج از كشور ‏سفر كرده بودند، به وطن باز گشتند. آنان جمعی از مجموعه ی كثیر تحصیل كردگان و روشن فكران ‏آواره ی ایرانی بودند كه در طول دهه های اخیر، به دلایل سیاسی و اجتماعی یا با امید فراگیری و ‏دست یابی به سطح برتر دانش و تخصص و ثروت، رفته اند و با عشق به ایران و آرزوهای پرشمار و ‏وابستگی های بسیار باز گشته اند و گاهی دوباره رفته و باز آمده اند و بسیاری نیز رفته و در خاكستر ‏خاطرات خویش ماندگار شده اند. ‏

آذر نفیسی یكی از این باز آمدگان بود كه در میانه ی دهه ی شصت، پس از فراغت از تحصیل به كشور ‏بازگشت. در سال هایی كه او به سرزمین مادری باز آمده و معلم ادبیات انگلیسی در دانشگاه شده بود، ‏فضای جنگ و سخت گیری های سیاسی – ایدئولوژیك در همه ی ابعاد حیات فردی و جمعی ایرانیان ‏رسوخ كرده و نیازمند گواهانی تیز بین و هشیار بود تا به ثبت و ضبط اثرات آن فضا و ثمرات آن رخ ‏دادها بپردازند؛ ضبطی نه از جنس تاریخ، بلكه فراتر و ژرف تر از آن.‏ نفیسی دلبسته ی ادبیات بود. او دركی نو از آخرین دانش های ادبی در آكادمی های معتبر داشت و ‏رساله ی ممتازی نیز نگاشته بود؛ رساله ای درباره ی ولادیمیر ناباكوف، رمان نویس و نظریه پرداز نامدار ‏معاصر كه خود یكی از پیشگامان ادب داستانی جدید و صاحب سبك و بینشی بسیار پیچیده بود. این ‏رساله به تنهایی نشان گر وسعت دانش او در این زمینه است. اما او نه فقط در ادبیات، روی كردی مدرن ‏را بر گزیده بود، بلكه منش و تفكری متجدد نیز داشت. رفتارش با دانشجویان و شیوه ی مدیریت كلاس ‏ها، همراه با تكنیك های جدید تدریس ادبیات، به تدریج او را در مركز توجه قرار داد و نه فقط ‏دانشجویان كه به زودی پژوهش گران ادبیات و بسیاری استادان نیز متواضعانه در كلاس های این بانوی ‏با فرهنگ گرد می آمدند تا چیزی تازه بیاموزند. دانشكده ای كه آذر نفیسی در آن درس می داد، آن ‏زمان در حاشیه ی دانشگاه های معتبر قرار داشت؛ نامی نداشت، اما به دلیل همین جدا افتادگی مكانی، ‏استقلالی یافته بود. هر چند كه رییس دانشكده ادبیات و زبان های خارجه در بالای سعادت آباد آن ‏زمان، فوق لیسانس دانشكده ادبیات را داشت و در حاشیه ی جاده ی خاكی بالای دانشكده نیز ‏دانشجویان، دوتا دوتا یا بیش تر، به سایه ی معدود درختان پناه می بردند، زیرا حیاط مصفای دانشكده، ‏تحت نظارت برخی مراكز خاص بود.‏

نفیسی، نه فقط در محتوای درس ها و كلاس های پربارش فردی سنت شكن بود كه رفتارش نیز این ‏گونه می نمایاند. گاهی كلاس ها را در فضای باز و روی چمن محوطه برگزار می كرد. دختران و پسران ‏جوان گرد او حلقه می زدند و به دقت با او وارد بحث می شدند. كنفرانس ها و خطابه هایی نیز برگزار ‏می كرد؛ درباره ی هدایت، در باب آشنایی زدایی در ادبیات، درباره ی تكنیك داستان و ... این ها هر ‏یك به زودی، به مقاله ای تبدیل می شد كه در "كیهان فرهنگی" – آن دوران – یا در "آدینه" منتشر ‏می شد یا پس از مدتی امكان داشت كه مجموعاً در كتابی كوچك به بازار آید. از نظر آذر نفیسی؛ ‏داستان چیزی نبود جز تكنیك داستان و ادبیات چیزی جز آشنایی زدایی. او توجهی خاص نسبت به ‏قصه ی معروف "آلیس در سرزمین عجایب" داشت و معتقد بود كه نمونه ی مثالی خوبی است و عالی ‏ترین نمونه ی آشنایی زدایی، در این داستان به چشم می خورد. در آلیس، آشكارتر از هرجای دیگر می ‏توان با این مسأله رو به رو شد. ‏

علاقه ی ویژه ی او به صادق هدایت و بحث و بررسی مداوم بوف كور، سه قطره خون و سایر آثار او، ‏گاهی برایش دردسر ساز می شد. او نمادگرایی هدایت و نثر پخته ی وی را می ستود و تكنیك پیچیده ‏ی سه قطره خون را به دقت مورد تحلیل و بازكاوی قرار می داد. ذره بین بررسی های او، حقیقتاً نگاهی ‏تازه به صداق هدایت بود و دانشجویان بسیاری را متوجه لایه های پنهان جهان داستانی هدایت می ‏كرد. با این حال، آذر نفیسی یكباره محو شد. ‏ آن ها كه با او سرو كار داشتند، یك روز فهمیدند كه دانشكده را ترك گفته و به خانه رفته است. از آن ‏پس، دورادور از طریق افواه یا جراید، از نظریاتش مطلع می شدند. مدتی بعد، دانستند كه كوچیده و ‏مانند همه ی رنجیدگان، رخت و بخت خویش را به جای دیگر برده است؛ جایی كه شاید بیش از ما قدر ‏و قیمتش را درك كرده اند و برایش احترام قایلند. ‏ آذر نفیسی، در غبار یادها مانده بود تا آن كه یكباره با لولیتا شكفت؛ آن هم نه در محدوده ی تهران و ‏دانشكده های ایران، بلكه در گستره ای جهانی و با كسب موقعیتی رشك بر انگیز در سطح اول ادبیات ‏جهان. ‏ ‏ "لولیتا خوانی در تهران"، به یكی از پرفروش ترین كتاب های جهان بدل شد؛ ابتدا در آمریكا و سپس ‏در انگلستان كه هنوز در مقام دوم پرفروش ترین كتاب هاست و به زودی ده ها ترجمه به زبان های ‏مختلف از آن به بازار عرضه خواهد شد. شگفت آن كه باز هم در تهران، زادگاه آذر نفیسی بستر امیدها ‏و زمینه ی وقوع داستان بزرگ او، كم ترین اخبار درباره لولیتا خوانی در تهران، منتشر شد و این شهر ‏هم چنان نسبت به اصل كتاب و ترجمه ی آن بی تفاوت نشان می دهد. شاید همین انگیزه باعث شد تا ‏نگارنده، نخستین مقاله را درباره ی این اثر و نویسنده ی برجسته آن تحریر كند. ‏ لولیتا خوانی در تهران، نكته های آموختنی بسیار دارد؛ اما جذابیت شگرف ادبی در آن موج می زند و ‏لذت خوانش آن نیز از همین مسأله بر می آید. این كتاب، شناخت نامه ای اجتماعی نیز هست كه ‏عصری را در خود فشرده و عصاره ی آن را عرضه كرده است. با این حال، در نخستین برخورد می توان ‏آن را آمیزه ای خلاق از خاطره و نقد ادبی دانست؛ كوشش تحسین برانگیزی برای اثبات قدرت هنر و ‏توانایی آن برای تغییر زندگی انسان ها. این كتاب، آیینه و بیان گر روایتی است در تهران، در روزگار ‏سیطره ی سخت گیری سیاسی و اعتقاداتی ارتودوكس. ‏

آذر نفیسی، پس از آن كه در سال 1995 از شغل خود - استادی دانشگاه - كناره گرفت، هفت نفر از ‏بهترین دانشجویان دختر را به خانه اش دعوت كرد تا جلسات هفتگی برگزار كنند و در طی آن جلسات، ‏بزرگ ترین آثار ادبی غرب را مطالعه كنند. كتاب هایی كه این جمع قصد مطالعه اش را داشت، عمدتاً ‏در آن زمان گرفتار پیچ و خم ممیزی بود و اجازه انتشار نداشت یا با محذوفات بسیار وارد بازار می شد و ‏از نظر اصالت متن، نا معتبر بود. اما این گروه، تصمیم گرفته بودند تا در اختفای ملاقات های هفتگی ‏خویش، صفحات كپی شده ی این داستان های غیر مجاز را در میان خویش تقسیم كنند و در جریان ‏این هم سخنی و الفت زیر زمینی، داستان ها را مورد خوانش و بررسی قرار دهند. آنان طی دو سال، ‏هفته ای یك روز جمع می آمدند و با یكدیگر ملاقات می كردند. در همین ملاقات ها، به تدریج بخشی ‏از رفتارهای متعارف آن ها دگرگون و نگاه آن ها به پوشش های تجویزی نیز عوض شد. ‏

دختران به همراه استادشان، با لباس های شاد و رنگ های متنوع در مقابل هم می نشستند. ابتدا آن ها ‏همه خجول و كم حرف بودند؛ اما استمرار جلسات، تشویقشان می كرد تا رفته رفته درباره ی سرنوشت ‏خود و مباحث اجتماعی، فرهنگی و واقعیت های سیاسی موجود در جامعه آن روز ایران اظهار نظر ‏كنند؛ مسایلی نظیر مشكلات اخلاقی، تحقیرهای مداوم، آثار و عوارض جنگ بر زندگی مردم در دهه ‏‏1980، ازدواج و تشكیل خانواده، و مسأله ی زنان در ایران به طور كلی. شاگردان، به این ترتیب قادر ‏می شدند با نگاهی تازه، شرایط و زمینه ی مسایل مورد ابتلا را مورد ارزیابی مجدد قرار دهند. آن چه ‏این امكان را برای آن ها فراهم می كرد؛ هنر و ادبیات بود و ادبیات در كتاب مستور بود. ‏

كانون اصلی توجه این گروه، خوانش كتاب بود و به قول آذر نفیسی؛ "خوانش این كتاب ها برای زندگی ‏های ما ضروری بود". این یك كار تجملی نبود، بلكه یك ضرورت بود. این كتاب ها، عمدتاً آثاری از ‏ولادیمیر ناباكوف، اسكات فیتز جرالد، جین آستین و دیگر نویسندگانی بود كه برای جمع زنان داستان ‏نفیسی، مثال های بارزی از استقلال، موفقیت و دفاع از هویت خویش – علی رغم همه مشكلات، ‏اختلاف ها و تضادها – فراهم می آورد. این آثار بزرگ، زنان را ترغیب می كرد كه هر كدام به روش ‏خویش، فضای بسته و مذكر دور و بر را نقد كنند: "آن جا در اتاق نشیمن، ما دوباره كشف كردیم كه ‏زنده ایم و نفس می كشیم. مهم نبود كه سركوب هست، مهم نبود كه ما ترسیده و وحشت زده ایم، ما ‏مثل لولیتا، سعی كردیم كه بگریزیم و كانون كوچك آزادی خودمان را بیافرینیم."‏ هنر به یاری آنان شتافته بود تا زنده بمانند و بدانند كه می توان هنوز از زندگی لذت برد. اما از سوی ‏دیگر، می توان گفت لولیتا خوانی، چیزی فراتر از خاطره نویسی، نقد ادبی یا تاریخ اجتماعی است؛ اگر ‏چه این مضامین در آن، با تكنیكی فوق العاده نهفته است. این اثر، به گونه ای رویاها و كابوس های ‏شبانه ی آذر نفیسی و گروه كوچك هفت نفره ی اوست كه با داستان های مجلس هفتگی آن ها در هم ‏تنیده شده است؛ "غرور و تعصب"، "میدان واشینگتن"، "دیزی میلر" و بالاخره "لولیتا"، لولیتایی كه ‏آن ها در تهران به تصویر كشیدند. ‏

نفیسی بارها به روزهایی گریز می زند كه او به تازگی كار خود را در دانشگاه آغاز كرده بود؛ بحبوحه ‏اعتراض و اثبات! در آن روزهای پرجوش و خروش، دانشجویان كنترل دانشگاه را به دست گرفته بودند، ‏اعضای هیأت علمی اخراج می شدند و برنامه های آموزشی و متون آن پاكسازی و تطهیر می شد. ‏هنگامی كه در كلاس درس، یكی از تندروان جوان و انقلابی، تصمیم او را برای تدریس كتاب گتسبی ‏بزرگ ‏‎(great Gatsby)‎‏ زیر سؤال برد و تصور می كرد كه این كتاب غیر اخلاقی است و دروغ گویی ‏شیطان بزرگ را موعظه می كند، نفیسی تصمیم گرفت كه بگذارد آن دانشجو گتسبی را محاكمه كند و ‏خود به عنوان یگانه شاهد برای دفاع از كتاب حضور یافت. ‏

لولیتا خوانی در تهران، علاوه بر تصویر پردازی بی نظیر در خصوص جنگ، وضعیت زنان ایرانی را در آن ‏برهه از زمان، به خوبی ترسیم می كند. كتاب، كتاب مصایب بزرگ و زیبایی های شاعرانه است كه به ‏طرزی شگفت انگیز تحریر و تدوین شده است. شخصیت دانشجویان ادبیات، در كمال زیبایی با طرح ‏كلی داستان و شخصیت های رمان های مورد مطالعه آن ها در هم آمیخته است؛ سیر و سلوكی دو ‏ساله، با نویسندگانی همچون ناباكوف، جین آستین و فیتز جرالد كه كتاب هایشان در زمره آثار ممنوعه ‏و بر اساس داوری های رسمی آن روزها، غیر اخلاقی بود. زنانی گردهم نشسته، هم راز و معتمد یكدیگر؛ ‏با بازتاب آن چه می آموختند، از دغدغه ها و مسایل درونی خویش سخن می گفتند و با قهرمانان مؤنث ‏قصه ها هم ذات می شدند. آن ها به تدریج، جسارت پرسیدن و سخن گفتن بر اساس شخصیتی مستقل ‏را در خود می یافتند. پوشش رسمی كه نقش نوعی پی رنگ را در اثر بازی می كند؛ از نظر نفیسی ‏‏"استعاره ای است كه به واسطه ی آن، احساس حقیقتی دانشجویانم را در مورد اصول اخلاقی، قانون و ‏ترس بیان كنم. جنگ ایران و عراق لطمه های بسیاری بر آن ها وارد كرده بود".‏ نویسنده با هشیاری تحسین انگیزش، تأكید می كند كه ادبیات و آموزش، مبنای تفكر فردی است و ‏حتی در سخت ترین و دشوارترین شرایط سركوب و بازدارندگی نیز می توان در گوشه های دنج و زیر ‏زمین ها و باشگاه های كوچك مثلاً هفت نفره، از فردیت و هویت تشخص یافته ی خویش دفاع كرد. ‏ احتمالاً بسیاری از خوانندگان ایرانی كتاب آن چنان كهن سال نیستند كه به خاطر آورند؛ آزادی های ‏اندك مدنی در این دیار، به چه بهای سنگینی به دست آمده است و كهن سال تر ها هم ممكن است از ‏یاد برده باشند. اما چرا نباید این نكته را به خود گوشزد كنیم و از آن برای آینده بیاموزیم كه اوضاع ‏همیشه این گونه نبوده است؟ داستان لولیتا خوانی، در ابتدا كمی كند آغاز می شود و با كندی نیز پیش ‏می رود. این سبك، ملال شرایط آن زمان را نشان می دهد و احیاناً بر آن تأكید می كند. اما پس از دو ‏سه فصل نخست؛ نفیسی قدرت ادبی خود را در به دست گرفتن نبض روایت نشان می دهد و ریتم ‏شتابان و پرتنوع متن، لذت بیش تری را به خواننده القا می كند. ‏

تصورات زنان داستان، بسیار بسیط است و رویاهای آنان همان رویاهای ماست. آن ها در پی راهی برای ‏یافتن اعتدال، ابراز سلامت عقلانی و اثبات خود در جهانی به ظاهر گسیخته اند. در دورانی كه افراطی ‏گری پشت در خانه ها كمین كرده است و هر لحظه دق الباب می كند كه چه چیز درست است و چه ‏چیز غلط؛ اما آن ها، همراه استادشان در آن خلوت خانه، نمی خواهند تسلیم و استحاله شوند و مرعوب ‏باورهای نا معقول و تحمیل های نا بایسته ای شوند كه نهایتاً هیچ چیز از شخصیت آن ها باقی نمی ‏گذارد. آن ها می خواهند باشند، خودشان باشند و دیگران صدایشان را بشنوند.‏ نفیسی، نخستین كلاس درس خود در دانشگاه را با چند پرسش آغاز كرد: چرا ما باید داستان بخوانیم؟ ‏چگونه داستان و تخیل، ما را وادار به طرح سؤال هایی می كند كه تا پیش از آن، بی اهمیت و بدیهی ‏جلوه می كرد؟ و ... این پرسش ها حقیقتاً اساسی اند و همه ی ما باید به پاسخ بیندیشیم؛ درست مانند ‏یكی از قهرمانان لولیتا خوانی كه به بازی با كلمات علاقه داشت و این علاقه، به خصوص در مورد بازی ‏های زبانی و خیالی ناباكوف و واژه ی خیالی "او پسیلامبا" خیلی جلوه می كرد. این كلمه یعنی چه؟ در ‏لولیتا خوانی دریافته می شود كه اسطوره ی انقلاب چگونه به وجود می آید و چگونه انقلاب به اسطوره ‏بدل می شود. همچنین چگونه در دورانی، زنان از دید مردان ارزیابی و ارزش گذاری می شدند و چرا ‏زنانی بسیار نظیر مادر آذر نفیسی - به رغم همه دشواری ها- این انگاره و خواست مردانه را می ‏پذیرفتند؟ برخی نیز نظیر مهشید، به این انگاره ها عقیده داشتند و اعتراض به سیاست های تحمیلی و ‏اجبارها را اصلاً روا نمی دانستند. به این ترتیب می شود دریافت كه چرا نفیسی، هر لحظه حضور خود و ‏عقایدش را در این شرایط زمانی و مكانی بی ربط و نامناسب می خواند و تبعید خود خواسته را دنبال ‏می كند. به راستی در چنان شرایطی، برای بقای فیزیكی و حفظ خلاقیت های فردی چه باید كرد؟‏

این فردیت چنان لطمه دیده بود كه نفیسی می نویسد: تا زمانی كه به خانه نمی رسیدیم، معنای ‏حقیقی تبعید را درك نمی كردم. (ص 145) او ما را وا می دارد تا در باره ی برداشت او از خانه، ‏همسرش بیژن – كه با او اختلاف رأی دارد – و مسایلی دیگر بیندیشیم. بیژن تمایلی به ترك تهران ‏نداشت، مهشید را در نظر بگیرید كه احساس می كرد چیزی به تهران بدهكار است، اما از سوی دیگر ‏تعلق خاطر به میترا و نسرین كه به فرار و آزادی فكر می كردند دیده می شود. وضع گسیخته ای برای ‏انسان ها تصویر شده است؛ بر بستری متغیر و نا هماهنگ از خاطرات، این وضع در لولیتا خوانی دنبال ‏می شود؛ خانواده، امنیت، آزادی، فرصت ها، قوانین، وظایف انسانی و ... در كنار احساس تشخص فردی ‏كه تعارضات بسیاری برای انسان ایجاد كرده است. ‏

آذر نفیسی، در میان شخصیت های متنوع كتابش، كسانی را نشان می دهد كه دلبسته ی قرائت ‏دستوری از ادبیات، در عصر انگاره های متعصبانه هستند. آن ها با نمایش نفرت و انزجارشان از ادبیات ‏غرب، مرتباً نفیسی را شگفت زده می كنند. او واكنش آن ها را خصومت بی جهت نسبت به آثار تخیلی ‏‏(195) توصیف می كند و می خواهد بیان كند كه انگیزه ی آن ها چیست؟ آدم هایی كه همه ی ما می ‏شناسیم و تنها به دلیل ترس از ناشناخته ها و نادانسته ها، یعنی به دلیل كژ فهمی و كم دانشی ‏مضاعف، این گونه موضوع می گیرند و در برابر تحول خلاق می ایستند. آن ها مردمانی هستند كه ‏جهانی مبهم خلق می كنند و الهام، همچون شمشیری برای آن ها خطر ناك می نماید. چرا این گونه ‏است؟ نفیسی می كوشد تا نشان دهد كه مصادره ی زندگی یك نفر توسط دیگری، ریشه و اساس گناه ‏‏"هیومبرت" در مقابل "لولیتا"ست. در بستر همین قصه، او دختران داستانش را روایت می كند و نشان ‏می دهد كه آن ها و صدها هزار دختران مانند آن ها، به بخشی از یك نسل بدون هیچ گذشته ای (76) ‏تبدیل شده اند. نفیسی می آموزد كه این داستان، تجربه ای نفسانی از جهانی دیگر است كه برای ‏خوانندگانش ظرفیت هم دلی را فراهم می آورد.‏

به این ترتیب، خواننده نیز با آذر نفیسی هم دلی و مرافقتی خواهد داشت؛ در این نكته كه هم دلی و ‏یگانگی، قلب داستان لولیتا خوانی در تهران است. اما این تأثیر بر هر یك از خوانندگان، متفاوت و عمق ‏آن نیز برای آن ها متغیر خواهد بود. یك داستان و این همه تأثیر؟! این همان معجزه ی ادبیات است. ‏شاید روزی در یك زیر زمین در كشوری دیگر، دخترانی جمع شوند تا لولیتا خوانی در تهران را مخفیانه ‏قرائت كنند و از طریق آن به رویارویی تحمیل ها، افراط ها و از خود بیگانگی هایی بروند كه جبر ‏روزگاری دشوار و گسیخته به آن ها تحمیل كرده است. در آن صورت، باز هم ادبیات به داد انسان ها ‏رسیده است تا پرسش هایی ظاهراً بی اهمیت را مجدداً برای نجات خود مطرح سازند. آذر نفیسی، هم ‏چنان دختران دانشجوی خود را در اتاق نشیمن دارد، اما بی شك عده ی آن ها از هفت تن فراتر خواهد ‏رفت؛ هفتصد تن، هفت هزار، هفت میلیون ...‏

* نشریه نامه, شماره 34- نیمه دی ماه 83

توضیح یکی از خوانندگان: نکته ای پیرامون مقاله مرضیه سلیمانی در معرفی کتاب لولیتا خوانی در تهران

نویسنده مقاله به اشتباه نوشته اند که آذر نفیسی در میانه دهه 60 به ایران بازگشت. در حالیکه طبق اطلاعات خود کتاب، خانم نفیسی از همان سالهای اول انقلاب یعنی 1358 در ایران بوده و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس می کرد. بعد در دهه 60 او را از دانشگاه اخراج کردند و تا حق تدریس مجدد در دانشگاه علامه-اگر اشتباه نکنم- به ناچار خانه نشین شده بود. البته نوشتن همیشه کار خانم نفیسی بود.

- - - - - - - - - - - -

سانسور ادبیات غرب در ایران خیانت به تاریخچه ی ادبی ایران است

آذر نفیسی [1]( روزنامه ی گاردین، نوامبر 2006 )

- منبع: نشریه چراغ
- برگردان: ساقی قهرمان

در حالی که توجه دولت های غربی به تهدید سلاح های کشتار جمعی ایران کشیده شده و گیج این خبرند، رژیم اسلامی خود با تهدیدهایی از درون کشور روبرو است و روز به روز بر سرکوب کارگران، زنان، دانشجویان، گی ها، اقلیت ها، و این روزها، ناشران و نویسندگان، می افزاید. تحلیلگران غربی شاید در نیروی انگیزاننده ی متن شک کنند و بپرسند "من در بستر مرگ" ویلیام فالکنر، "بوف کور" صادق هدایت، "دائی جان ناپلئون" ایرج پزشکزاد، "دختری با "گوشواره ی مروارید" تریسی شوالیه، و حتی "رمز داوینچی" دان براون، چه تأثیری در روند سیاسی ایران می تواند داشته باشد؟ اما رژیم ایران به خوبی از معجزه ی تخیل و تفکر آگاه است و از زبان وزیر ارشاد و فرهنگ اسلامی به ناشران هشدار می دهد که این "غذای مسموم غربی را به خورد نسل جوان" ندهند.

واضح است که "این غذای مسموم" تهدیدی برای نسل جوان نیست، تهدیدی است برای دست اندرکاران دیکتاتوری مذهبی. پس از گذشت بیست و هفت سال از انقلاب، رژیم اسلامی نه فقط پاسخی قانع کننده به شهروندان ایران در اختیار شهروندان ایران نگذاشته است، واقعیت آن است که حتی قادر نبوده پیروزی رژیم در عرصه های فرهنگی را به چهره هایی که خود در سلسله مراتب مذهبی جایگاهی دارند، بباوراند. نسل جوان، بچه های انقلاب که قرار بود ارزش های انقلاب را حفظ کنند و پایه های قدرت ایدئولوژیک رژیم باشند، و نسل جوان سابق انقلابی، آنهایی که از میانشان بسیاری جان خود را برای حفاظت از انقلاب داده بودند، همان دو گروهی که رژیم به سرسپردگی شان تکیه کرده بود، حالا تخیل و تفکر به کار رفته در آثار ادبی را به کار می گیرند تا در مقابل سرکوب فکری همین رژیم مقاومت کنند.

جوان ها با شعر تن کام فروغ فرخزاد، و سیمین بهبهانی هشتاد ساله ی فمینیست فعال حقوق بشر، با شعر و داستان جیمز جویس و جرارد منلی هاپکینز از خود بیخود می شوند. انقلابی های سابق نظیر اکبر گنجی از هانا آردنت و اسپینوزا و نیز حافظ و مولانا نقل قول می آورند و فضای باز دموکراسی سکولار و یا برچیده شدن سرکوب های حاضر را زیر نام فرهنگ و سنت طلب می کنند. چندی پیش احمدی نژاد رئیس جمهور ایران اعتراف کرد که انقلاب در دهه های گذشته قادر نبوده سکلولاریسم و لیبرالیسم از فضای فکری ایرانیان دانشگاهی ریشه کن کند و از دانشجویان دعوت کرد دانشگاه های پاکسازی شده را از نفوذ عناصر سکولار و لیبرال یکبار دیگر پاکسازی کنند.

مقامات ایرانی ادعا دارند بعضی از کتاب هایی که ممنوع اعلام شده اند آشکارا در خواننده ی ایرانی احساس فرودستی ایجاد می کنند و آنان را به دنباله رو غرب بدل می کنند. این ادعا بی معنی است. خواندن کتاب های غربی نشانه ی فرودستی نیست بلکه پذیرش تفکر و تخیلی جهانی است؛ سنتی که ریشه اش در ایران به قرن های قبل برمی گردد، به زمانی که کسانی چون فارابی آثار افلاطون و ارسطو را به عربی ترجمه می کردند و همراه با گسترش اسلام در اروپا به نوزایی فلسفه و تفکر یونان کمک رساندند.

این احساس فرودستی نیست، کنجکاوی است و شوق به ارتباط و ایجاد گفتمان با دیگران که زمینه ساز عطش به آثاری است که در نقاط دیگر جهان نوشته می شوند. برای آنان که از حق معاشرت و تبادل نظر با ساکنان کشورهای دیگر محروم شده اند، کتاب، فیلم، موسیقی و هنر دیگران راهی است برای رابطه و بازیافتن جایگاهی در کنار دیگران در جاهایی از جهان که از آنان دریغ شده است. از طرفی، خواندن و به دست دادن ترجمانی از آثار غربی شوقی را در خواننده ی ایرانی زنده می کند که در کشور خودش به فراموشی کشیده شده است.

اما شاید خطرناک تر از علاقه به خواندن کتاب های غربی، عشق ایرانیان به و همزاد پنداری شان با آثار ادبی و به خصوص با شاعران کلاسیک ایران است، که در طول قرن ها نگاه تازه ای، متفاوت با آنچه شاهان مستبد و روحانیون متحجر حکم کردند، در اختیار مردم گذاشته اند. بیش از هفتصد سال پیش عمر خیام، دانشمند و شاعر و بیخدا، از قطعیت مرگ و تزلزل زندگی نوشت و نوشت که شفا در عشق و شراب است و حافظ، زاهدان دو رو را که خلق را به جرم نوشیدن شراب در خلوت، در ملاء عام به شلاق می زدند، زیر تسمه کشید و مولانا اعلام کرد که عبادت که می کند فرقی نمی کند در مسجد باشد در کلیسا باشد یا در کنشت.

پیشروان ادبیات امروز ایران در آغاز قرن گذشته نیز، نظیر ایرج میرزا، با زبانی زنده از شهوت کلمه و با طنز گزنده فساد و دورویی نشسته در هرم قدرت مذهبیون را افشا کردند. صادق هدایت، پدر رمان مدرن ایران، علیه خرافات و دیکتاتوری دینی نوشت و با ارزش ترین شاهکار رمان مدرن فارسی، بوف کور شوم را خلق کرد. از شاهکارهای کلاسیک تا شعر امروز. هر اثر شاهدی است بر این واقعیت که فرهنگ فارسی، قبل و بعد از اسلام، به قلم بهترین شاعران و نویسندگان نوشته شده و نه آنان که دین را غصب کردند تا از طریق آن قدرت را به نام خود به کرسی بنشانند. شور و عشق و تن کامی و نیز، با جان، با رویگردانی از قدرت و شک به سیاست حاکمان و دو رویی زاهدان، با آرزوی جهانی رنگارنگ و چند صدایه، ادبیات ایران به ایران بیرنگ خشمگین کوتاه فکر روی خوش نشان نمی دهد.

تفتیش و حذف عقاید در ایران بر ضرورت وجود کتاب به عنوان پلی برای گفتگو و زمینه ای برای خلق فضاهای آزاد که تنگناهای ناشی از سیاست، ملیت، نژاد، جنسیت، مذهب و مکان را از میان بر دارد، تأکید می کند. در دنیا آزاد اندیشان باید که ایرانیان را در برابر سانسور و حذف حمایت کنند؛ می توانند همراهی خود را با ایرانیان، با انکار دیدگاهی که ایران را ساده می پندارد و حقیر می نماید ابراز کنند، دیدگاهی که میان فرهنگ ادعایی یک رژیم دینمدار مدرن، و فرهنگ و ادبیات اصیل مردمی با قدمت تاریخی فرق نمی گذارد. با نگاهی به سنتی که در گذشته و با فیتزجرالد، گوته، ادوارد براون و لوئی مسینون شروع شد و امروز با دیگرانی که ایران را با ارزش می یابند و هنوز از مسیر ادبیات ایران به ایران وصل می شوند، ادامه یافته، خوب است آن یکی ایران ِ پنهان ِ غصب شده را با خواندن شاهکارهای بهترین و معتمدترین نمایندگانش، یعنی شاعران و نویسندگانش، تقدیر کنیم.

يادداشت

[1] آذر نفیسی استاد میهمان دانشگاه هاپکینز واشنگتن و استاد سابق دانشگاه تهران، و دانشگاه آزاد اسلامی و علامه طباطبایی است. به قلم نویسنده ی لولیتا خوانی در تهران، که به سی و دو زبان ترجمه شده و جوایزی چندی را به خود اختصاص داده، مقالات متعددی در نیویورک تایمز، واشنگتن پست، وال استریت جورنال، چاپ شده است. به همین قلم، خوانش انتقادی رمان های ناباکوف، به چاپ رسیده. آذر نفیسی در حال حاضر مشغول نوشتن دو کتاب، جمهوری خیال، و آنچه بر زبان نیاورده ام، است.

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0