صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > یادداشت هفته > تلافی خیانت

نسخه قابل چاپ


تلافی خیانت

شنبه 1 نوامبر 2008


به نقل از میس زالزالک در رادیو زمانه:

تلفن زنگ می‌زند. گوشی را که برمی‌دارم. صدای خانم «شین» را می‌شنوم که برخلاف همیشه نالان و غمگین نیست. بفهمی نفهمی ته صدایش می‌لرزد و معلوم است هیجان دارد. پس از سلام و احوال‌پرسی و کمی آسمان ریسمان بالاخره سراغ اصل جریان می‌رود.

می‌خواستم ببینم تو آقای «لام» که در سازمان‌... کار می‌کند و فعال مدنی هم هست می‌شناسی. می‌دانی چه‌طور آدمی‌ است؟

کمی فکر می‌کنم و می‌گویم اسمش به نظرم آشناست اما نه متاسفانه. یادم نمی‌آید. می‌گوید: می‌توانی برایم بپرسی؟

والله من فردا ناهار با چند نفر از دوستانم که در ان‌جی‌اوهای مختلف کار می‌کنند، قرار دوستانه دارم فکر کنم یکی‌شان در همان حوزه‌ای که آقای لام کار می‌کند فعالیت دارد. حتماً برایت می‌پرسم.

ذوق می‌کند و چند بار خواهش و تأکید می‌کند یادم نرود و بعد شروع می‌کند با شادی به تعریف کردن گزارش کارهایی که در طول هفته انجام داده است. می‌گوید به توصیه‌ام عمل کرده و بالاخره اسمش را در چند کلاس ورزشی و تفریحی و آموزشی نوشته و دیگر نمی‌نشیند غصه بخورد.

با خانم «شین» در یکی از جلسات حقوق زنان آشنا شدم. چهره‌ی خیلی مغرور اما غمگینی داشت. هر چقدر سعی کردیم به او نزدیک شویم موفق نشدیم. او با کسی نمی‌جوشید. گاهی از خانم وکیل حاضر در جلسه راه‌حل‌هایی برای مشکلات دوستانش که شوهران بدی دارند می‌خواست. اما به‌طور غلوآمیزی از زندگی خودش اظهار رضایت می‌کرد. معلوم بود از نظر مالی هم وضع خوبی دارد. آخر جلسه خداحافظی کرده نکرده، داشت می‌رفت که نمی‌دانم چه شد مرا صدا کرد. شماره تلفنم را گرفت و رفت. بعد از چند بار گفت و گوی تلفنی نافرجام بالاخره با من قراری گذاشت و در آن قرار ملاقات بود که سفره‌ی دلش را پیش من باز کرد.

او زندگی مشترکش را با یک رابطه عاشقانه شروع کرده بود و در آن سال‌های سخت اخراج و تبعید سیاسی با سختی زندگی کرده بودند. البته اخراج شوهر از کار برایش خوش‌یمن شد چون توانست با کار آزاد و دلالی کمکم صاحب خانه زندگی اشرافی و کارخانه‌ای کوچکی بشود. پولدار شدن همانا و فیل آقا یاد هندوستان کردن همانا. بعد از ۳۰ سال زندگی مشترک آقا تشخیص داده بود، زندگی با منشی ۲۵ ساله‌اش لذت‌بخش‌تر از زندگی با زن ۵۵ ساله خودش است.

آن روزها خانم «شین» شدیداً شوکه و افسرده بود و رویش هم نمی‌شد به هیچ‌کس بگوید. غرورش شکسته بود. تمام زندگی‌اش را صرف بزرگ کردن سه بچه و به قول خودش سنگ روی سنگ گذاشتن خانه و کارخانه شوهرش کرده بود. هرگز به فکرش هم نمی‌رسید که شوهرش به او خیانت کند و هیچ کدام از سنگ‌های این خانه و کارخانه به اسم او نیست. حالا شوهرش می‌گفت می‌خواهی بمان می‌خواهی برو.

برای زن جدیدش خانه‌ی زیبا و مدرنی خریده بود و دیگر خانه نمی‌آمد. گاه‌گاهی با بچه‌ها قراری می‌گذاشت و کلی پول و چک به عنوان کمک خرجی می‌داد و برایش پیغام می‌فرستاد اگر بالای سر بچه‌ها بمانی تا آخر عمرت تأمینت می‌کنم. بعد از معرفی چند وکیل و مشاور به خانم شین از او جدا شدم و بعد خبر گرفتم که او به هیچ عنوان حاضر به طلاق و به قول خودش خراب کردن زندگی‌اش نشده و راضی بود همان‌طور به زندگی‌اش ادامه بدهد، دوست ندارد فامیل و همسایه‌ها بدانند چه شده.

می‌خواست کماکان رل یک خانواده خوشبخت که شوهرش اکثر شب‌ها هم سر کار می‌ماند ایفا کند. هر بار به او زنگ می‌زدم سرگشته و حیران بود. و هیچ باری نبود که پشت تلفن گریه نکند.

اما این‌بار خوشحال بود و از پشت تلفن هم می‌شد حس کرد که از شادی آرام و قرار ندارد، حتی بر خلاف همیشه که به خاطر اختلاف سنی رویم نم‌یشد با او شوخی کنم، بدش نمی‌آمد سر به سرش بگذارم. از بس اسم آقای «لام» را با شیفتگی به کار برد دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: خانم شین عزیز (توی دلم گفتم ناقلا) نکند خبریاست؟

از ته دل قهقهه زد! هرگز ندیده بودم این‌طور بخندد.

گفتم : آره؟ وای چه عالی! خانم شین خیلی خوشحالم می‌خواهید زندگی جدیدی شروع کنید. چقدر می‌خواستید بشینید غصه بخورید.

با شوریدگی و شرم گفت: زندگی آن‌طور که می‌گویی نه. اما مخفیانه چرا! گفتم چرا؟ حتماً طلاق گرفتید دیگر؟

گفت: مگر مغز خر خوردم؟! خانه و زندگی که خودم سال‌ها زحمت کشیدم ساختم را ول کنم؟ با تعجب گفتم پس چطور؟

می‌دانستم بر خلاف شوهرش‌، رگه‌هایی از مذهب در وجود خانم شین هست. گفت با خانم دکتر... (دکتر جراح نسبتاً معروف شهر) صحبت کردم. رفته بودم پیشش برای بیماری کوچکی که داشتم. آنجا در اتاق انتظار با خانم‌های تیپ خودم آشنا شدم. زنانی که شوهرانشان رفته بودند پی عیاشی و می‌گفتند خانم دکتر فتوا می‌دهد که اگر شوهرت شش ماه نیامد پیشت تو هم می‌توانی صیغه‌ی کسی بشوی بدون آن‌که طلاق بگیری.

خانم دکتر با مبلغ کمی عمل زیبایی روی شکم و انداممان انجام می‌دهد که در زندگی دوم کم نیاوریم. بعد آدرس دکتر دیگری که پوست می‌کشد می‌دهد که صورتمان هم ترگل ورگل شود. من پیشش رفتم. مرا ببینی باورت نمیشود. انگار ۲۰ سال جوان شده‌ام. (بعداً در استخر دیدمش راست می‌گفت) ازش پرسیدم حرف خانم دکتر برای شما کافی بود که مجاب شوید.

گفت معلوم است که نه. رفتم پیش یک روحانی که معرفی کرد. او هم فتوا داد که اگر شوهر بیشتر از شش ماه پیش زنش نخوابد، می‌تواند بدون طلاق صیغه‌ی مرد دیگری بشود. گفتم حالا برای چی راجع به آقای لام تحقیق کنم؟ مگر درست نمی‌شناسیش؟ گفت چرا اما می‌ترسم با زن دیگری هم باشد. می‌گوید دو سال است همسرش فوت شده. باورم نمی‌شود در این دو سال تنها بوده باشد. نمی‌خواهم به این زودی شکست روحی بخورم.

تا مدت‌ها بعد از این‌که خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم، در فکر این مکالمه بودم و نمی‌دانستم چه‌جوری حلاجی‌اش بکنم. اسمش را نمی‌توانستم خیانت بگذارم چون شوهرش خیلی پیشتر از این‌ها مرتکب این عمل شده...

چند روز بعد در مترو با زنی زیبا با چشمانی سبز و با پوشش کاملاً مذهبی همکلام شدم. بعد از کمی صحبت آن‌قدر صمیمی شد که سر درددلش باز شد: ۱۷ سال است ازدواج کرده‌ام و شوهرم که برج‌ساز است ۱۰ سال است به علت افراط در کشیدن تریاک (نمی‌دانم تا چه حد این مساله درست است) کاملاً از کار افتاده (بهوت افسرده). به من می‌گوید زندگی‌ات را با من به هم نزن اما هر کاری هم می‌خواهی بکنی بکن، اما نگذار کسی بو ببرد و آبرویمان بریزد. نمی‌دانم چکار کنم. اهل خیانت نیستم. به خاطر بچه‌ها و حرف فامیل نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

پرسیدم پیش مشاور رفته‌ای؟ گفت نه. مشاور لابد می‌گوید طلاق بگیر. دوست داشتم پیش یک مجتهد بروم. رویم نمی‌شود. یک‌بار دوستم را وادار کردم به جای من به دفتر مجتهدی که قبولش دارم زنگ بزند و تلفنی بپرسد. منشی آن مجتهد گفت دو روز بعد دوباره زنگ بزن. دو روز بعد دوستم آمد خانه‌ی ما و جلوی من زنگ زد به آن مجتهد خودم صدایش را شنیدم که گفت می‌توانی یواشکی صیغه شوی اما نباید بگذاری شالوده زندگی اولت برهم بریزد.

نمی‌دانم، شاید به این می‌گویند صدور فتوا طبق زمان و برای شرایط خاص.

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0