صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > دیدگاه > وینکه، اولریکه و بچه‌های ماکوندو / زهره رحمانیان

نسخه قابل چاپ


وینکه، اولریکه و بچه‌های ماکوندو / زهره رحمانیان

برگرفته از گاهنامه 88

دو شنبه 25 دسامبر 2017


سر میز رو به روی من نشسته و چشم‌های تنگ، بی نور ولی هم‌چنان با نفوذش را به من دوخته است. تقویم را به من می‌دهد و می‌گوید: «تو هم می‌دانی که فردا تولد اولریکه است؟ امروز صبح زابینه گفت.» منظورش اشتفانی، پرستاری است که همین چند دقیقه پیش این‌جا بود و با نگاه به تقویم این را گفته و چند بار تکرار کرده بود. تقویم را نگاه می‌کنم و می‌گویم: «بله، فردا هفتم اکتبر، تولد اولریکه است. اشتفانی این‌جا یادداشت کرده است.» هنوز لحظه‌ای نگذشته که می‌پرسد: «امروز چندم است؟» می‌گویم که امروز ششم و فردا هفتم اکتبر، تولد اولریکه است. می‌پرسد: «تو هم می‌دانی؟ از کجا می‌دانی؟» می‌گویم که همین الان به تقویمش نگاه کرده‌ام. که این را چند لحظه پیش اول از اشتفانی و بعد هم از خودش شنیده‌ام.

ساکت می شود و یقه ی بلوزش را رو به پایین می‌کشد. آن‌گاه گرمای درونش را پوه پوه پوه کنان بیرون می‌دهد. این کار را بارها در روز تکرار می‌کند و من هر بار احساس گرما و تنگی نفس می‌کنم. اوایل که به این‌جا اسباب‌کشی کرده بودم، بعد از هر پوه پوه پوه از او می‌پرسیدم: «چیه؟ گرمت شده، وینکه؟ از کسی یا چیزی عصبانی هستی؟» و او پشت سر هم نه نه می‌گفت. اما چیزی نگذشت که فهمیدم این آه محکم سه کلمه‌ای، معناهای متفاوتی دارد. گاهی موضع‌گیری سیاسی و یا افسوس به خاطر بی‌عدالتی نسبت به زنان معنی می‌دهد. معنی بعضی‌شان اعتراض به روزگار است. گاهی نشانه‌ی کوتاه آمدن اجباری در برابر زنده‌گی است و گاهی برای این است که به من بگوید چرا این‌همه آب حرام می‌کنم.

شیار باریک عرق را که زیر گوش‌هایش می‌بینم، می‌دانم که گرمای کم سابقه‌ی اکتبر کلافه‌اش کرده است. در رو به بالکن و دریچه‌ی فراموش شده‌ی اتاق را به زحمت باز می‌کنم. به نظر می آید چند سالی می‌شود که کسی این دریچه‌ی قدیمی زیبا و چوبی را که به شکل دو در کوچک در هم چفت شده، نگشوده است. شلوغی خیابان هم‌راه با بادی ملایم که به گوش و صورتش می‌خورد، احساس خنکی و رضایت می‌کند. با احتیاط لیوان محلول منیزیم پرتقالی را که دو روز است روی میز مانده، برمی‌دارد و یک قلپ از آن را می‌نوشد. برای چندمین بار تقویمش را به سویم دراز می‌کند و می‌پرسد: «باز هم قرار و برنامه‌ای برای این هفته مانده؟ امروز چندم اکتبر است؟» می‌گویم: «ششم اکتبر.»

شانه‌ی چپ، همان طرفی که پستانش برداشته شده را بالا می‌کشد و ناگهان ذهنش جرقه‌ای می زند: «اُه ...، فردا هم تولد اولریکه است. از من فقط سه سال کوچک‌تر است.» آن‌گاه به روزگار هفتاد هشتاد سال پیش باز می‌گردد و شروع می‌کند به بازگویی دقیق گوشه‌هایی زیبا از دوران کودکی خودش و اولریکه. به سال‌های نوجوانی و جوانی او که می‌رسد، پوه پوه پوه می‌کند و از افتادن زنده‌گی در مسیری می‌گوید که برایش حیرت‌آور است. از خصلت‌های عدالت جویانه‌ی اولریکه، دیدگاه‌های سیاسی، اعتراض‌ها و تظاهرات ضد جنگ، گریز و زندان و مرگش می‌گوید. آن‌چه را که او تعریف می‌کند، قصه‌ی انسان‌های مشابه با آرزوهای مشابه در برهه‌ای مشابه از زنده‌گی من است. تاریخ و گذشته‌ی دوستان من در انقلاب ۵۷ است.

ذهنم چون باد به زادگاهم می‌گریزد. زادگاهی که بعد از گذشت چندین سال تبعید، تبدیل به روستای ماکوندو شده است. جایی دور که انگار خیالی بیش نبوده است و نیست. جایی که انگار فقط مال قصه‌هاست و بودنش را در سوزش زخم‌هایی کهنه نشان می‌دهد که تازه می‌شوند. یاد عظیم، منوچهر، جلیله، محمود، سهراب، بهمن، ممد، علا، آذر، زیبا و... می‌افتم. دوستانی از جنس خیال‌هایی قشنگ و شاد و سرگذشت‌هایی کدر و تلخ. یاد رویاهای ساده و خیال‌بافی‌های زیبا و کودکانه‌مان می‌افتم. از جا بلند می‌شوم و قدم زنان چند بار دور وینکه و میز وسط می چرخم. به بالکن می‌ روم. دوباره بر می‌گردم و باز دقایقی توی اتاق قدم می‌زنم. وینکه ساکت است. انگار که احساس خطر کرده باشد، سرش را با قدم‌های من به این طرف و آن طرف می چرخاند. اما بعد از لحظه‌ای یاد قصه‌های تلخ کشته شدن دوستانم در قنات و زندان و خیابان می‌افتم. آن‌گاه قدم‌هایم سست می‌شوند. بی‌چاره و ناامید روی صندلی می‌نشینم و در زمان حال سقوط می‌کنم.

وینکه که گویی سقوط مرا می‌بیند، می‌پرسد: «چرا سرت را روی میز گذاشته‌ای؟» می‌پرسم که مگر مرا می‌بیند؟ می‌گوید: «می‌دانم که سایه‌ات کوتاه و بی حرکت شده. سایه‌ها را هنوز می‌بینم. پووه پووه پووه ...» بلند می‌شوم و بی هیچ حرفی به اتاق زیر شیروانی می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و کم کم دچار سستی ظهرهای گرم تابستان ماکوندو می‌شوم. با یاد عمه و قصه‌هایش به خوابی عمیق می‌روم. قهرمانان قصه‌های عمه آدم‌هایی معمولی بودند که به دنبال آرزوهاشان می‌رفتند، گرفتار می‌شدند و ماجرا می‌آفریدند. وقتی عمه چشم‌های گرد و گشاد شده‌ی مرا می‌دید، می‌گفت که نترسم. ناگهان دیو با خوردن یک زهر گیاه می‌مرد و قهرمان ماجراجو که با دست خالی و یا با سنگ و چوب به نبرد رفته بود، پیروز و شاد به خانه باز می‌گشت.

با شنیدن صدای ساعت سخن‌گوی وینکه، بیدار می‌شوم و چشمم را به سختی باز می‌کنم. هوا ی اتاق سرمه‌ای شده است. تا به خودم بیایم که این‌جا کجاست و من این‌جا چه کار می‌کنم، وینکه با صدای خفه و چند رگه‌اش از سالن پایین می‌پرسد: «شب شده، نه؟ نمی‌خواهی اخبار NDR را ببینی؟»

خواب آلود از پله‌ها پایین می‌آیم. پشت سر وینکه که با شانه‌هایی بالا کشیده، منقبض و محتاط راه می‌رود به سوی اتاق تلویزیون می‌روم که همیشه درش بسته است. هر بار هنگام ورود به این اتاق، حس می‌کنم که برای کشف و یا بررسی و شناسایی آثار مهم باستانی قدم به محفظه‌ای تاریخی می‌گذارم که ورود همه‌گان به آن‌جا آزاد نیست. وارد اتاق که می‌شویم، وینکه روی صندلی هزارساله‌اش، که با ملافه‌ای از پشم سفید و چرک مرده پوشیده شده، می‌نشیند. سمت راستش میزی است با توده‌ای از دست‌مال‌های کاغذی استفاده شده، دست‌گاه کنترل از راه دور و یکی دو ذره بین کوچک که لای همین دست‌مال‌ها گاهی گم و گاهی پیدا می‌شوند. روی میز باریک و قدیمی سمت چپش ظرفی پر از نقل‌های زنجبیلی است که در گذر زمان دچار دگردیسی و تبدیل به سنگ‌های کهربایی رنگ شده‌اند. اخبار و تفسیرهای سیاسی که شروع می‌شوند، دو چشمش را به صفحه‌ی تلویزیون می‌دوزد و آن‌جاها که عصبانی یا دچار هیجانات سیاسی می‌شود، یک باره خودش را به سمت تلویزیون می‌کشد. مثل پلنگ پیری می‌ماند که به سوی شکار، خیز بردارد بی آن‌که توانش را سنجیده باشد. اما چند ثانیه بعد چون شکست خورده‌ای واداده به صندلی‌اش تکیه می‌دهد و با پوووه پووه پوه آرام می‌شود. بعد از این‌که گوینده گزارش هوای فردا را می‌دهد، صورتش را به سمت من برمی‌گرداند و می‌پرسد: «فردا هم هوا گرم است؟ فردا چندم است؟» می‌گویم: «بله که گرم است. فردا هفتم اکتبر است.» منتظر می‌مانم تا بگوید فردا تولد اولریکه است. اما چیزی نمی‌گوید.

جاشمعی کنار کتاب‌خانه را که می‌بینم، یاد شمع و تولد می‌افتم. دارم پیش خودم فکر می‌کنم نکند وینکه دلش می‌خواهد تولد اولریکه را جشن بگیرد، که ناگهان مثل هر شب با صدایی پر خراش پایان برنامه را اعلام می‌کند: «این هم از اخبار امشب.»

هر دو پلاسیده از گرما، محفظه‌ی تاریخی را ترک می‌کنیم. وینکه برای بیرون آوردن دندان‌های مصنوعی‌اش به اتاقک دست‌شویی می‌رود. از آن‌جا که برمی‌گردد، مثل کودکی صد ساله روی صندلی باستانی‌اش می‌نشیند و من روبه‌روی او با قیژ و ویژ در صندلی حصیری کهنه‌ای فرو می‌روم که بعد از یکی دو ماه زنده‌گی در این‌جا، متعلق به من شده است.

شراب ایتالیایی را در لیوان سرامیکی می‌ریزد و می‌پرسد: «امروز چندم است؟» می‌گویم: «هنوز که هنوز است، ششم اکتبر.» می‌خندد.

می‌پرسم: «می‌خواهی فردا با هم جشن بگیریم؟» تند تند چند قلپ می‌نوشد و می‌پرسد: «فردا مگر چه خبر است؟ چه جشنی؟»

می‌گویم: «تولد را می‌گویم.» بعد از لحظه‌ای سکوت دوباره می‌پرسد: «تولد؟» می‌گویم که منظورم تولد خواهرش اولریکه است. سرش را به علامت این‌که از چیزی سر در نمی‌آورد، تکان تکان می‌دهد و لیوان شرابش را روی میز می‌گذارد. بعد از غیبت دو سه دقیقه‌ای می‌گوید: «اولریکه... نمی‌دانم. بله،... پوووه پووه پوه.»

به محفظه‌ی تاریخی می‌روم و جاشمعی قدیمی پایه بلندی را که جای سه شمع دارد با خودم به سالن نشیمن می‌آورم. می‌پرسد که چه کار می‌کنم. بی آن‌که پاسخش را بدهم، در جست‌وجوی شمع به تمام اتاق‌ها سر می‌زنم. در کنج و کنارها شمع‌هایی نیم سوخته پیدا می‌کنم. شمع‌هایی آجیده به جاشمعی که در پوششی از گرد، کهنه و فراموش شده‌اند. بالاخره با چند شمع زرد به سالن نشیمن برمی‌گردم. دستم‌الی قرمز را روی میز پهن می‌کنم، شمع را در جاشمعی می‌گذارم و به وینکه می‌گویم که هر سه تا شمع مثل پاییز زردند. می‌گوید: «چه خوب، اما اگر قرمز بودند می‌توانستم سایه‌شان را ببینم. چند سالی می‌شود که من هیچ شمعی را روشن نکرده‌ام. پوه پووه پووووه.»

بیرون هم‌چنان صدای شادی و لذت همسایه‌ها می‌آید. فریاد شادی بچه‌ها را که می‌شنود، لب‌خند می‌زند. شیشه‌ی شراب نصف شده را با لیوان برمی‌دارد و آرام و خمیده راهی اتاق خواب می‌شود. می‌گویم: «خوب بخوابی، وینکه.» می‌گوید: «حتمن تلاش خواهم کرد که خوب بخوابم. اما قول نمی‌دهم.»

قبل از این‌که به اتاقم بروم، دقایقی سر میز می‌نشینم. سعی می‌کنم قیافه‌ی ماجراجویان زادگاهم، ماکوندو، را اگر کشته نمی‌شدند، تصور کنم. برگه‌های گوش عظیم را شل و آویزان و پر از مو تجسم می‌کنم. اما چشم‌های سبز جوانش را می‌بینم که از میان شیشه‌های عینک می‌درخشند. موچین دستم می‌گیرم و می‌خواهم به کمک ذره بین وینکه دو سه تار موی سفیدی را که روی چانه‌ی جلیله روییده‌اند، بکنم. اما او سرش را کنار می‌کشد. می‌خندد و دو چال زیبای صورت جوانش نمایان می‌شوند.

صدای نفس‌های عمیق وینکه توی اتاق پخش شده است. به زینت پیام می‌فرستم که فرداشب تولد اولریکه را با ما جشن بگیرد. بعد دریچه‌ها را می‌بندم و به اتاقم می‌روم.

امروز هفتم اکتبر، هشتادمین سال‌روز تولد اولریکه ماینهف است. از کار به خانه برگشته‌ام. حوالی ساعت هفت شب هر سه در سالن بزرگ نشیمن سر میز نشسته‌ایم. وینکه که ظاهرن تمام روز را خوابیده، سر حال به نظر می‌رسد. ریشه‌ی موهای سفید و تنکش از دانه‌های عرق برق می‌زند. شمع‌ها را روشن می‌کنم. شیشه‌ی شراب و در باز کن سنگین قدیمی را به دستش می‌دهم. با ذوق و زور و مهارت شیشه‌ی شراب را باز می‌کند. شراب را که در لیوان می‌ریزد، چون همیشه با خوش‌حالی می‌گوید: «آخرین مشکل جهان هم حل شد.» دو ظرف کوچک بادام زمینی و پنیر را روی میز می‌گذارم. به یاد اولریکه و به سلامتی زنده‌گی لیوان‌های قدیمی‌شراب را به هم می‌زنیم و می‌نوشیم. وینکه هیجان زده می‌شود و می‌گوید که می‌خواهد صد ساله شود. به جست‌وجوی چیزی روی میز دست می‌کشد. مجله‌ی کوبا را به طرفم می‌گیرد و می‌پرسد که این چیست؟ می‌گویم: «کوبا.» بلافاصله از تجربه‌ی سفرهای چند باره‌اش به کوبا در دهه‌ی پنجاه و شصت می‌گوید. با تاریخی گاه پس و پیش و قصه‌هایی که به نظر می‌رسد بخشی از آن‌ها از آرزوها و رویاهایش سرچشمه می‌گیرند. صدایش کمی اوج می‌گیرد و خرسندی‌اش را نسبت به زنده‌گی اجتماعی مردم کوبا نشان می‌دهد. با افتخار و غرور از معلولان کوبایی حرف می‌زند که با بچه‌های غیر معلول به یک مدرسه می‌روند. افسوس می‌خورد که نتوانسته است علی‌رغم تلاش‌هایش چنین امکانی را برای شاگردان معلولش فراهم کند. من و زینت از سرگذشت انسان‌های هم‌نسل‌مان حرف می‌زنیم. از اشتباهات سیاسی و به بازی گرفتن زنده‌گی صحبت می‌کنیم. قصه‌ی ساده انگاری‌ها و شکست‌های‌مان را می‌گوییم.

وینکه با این‌که ظاهرن از این جشن کوچک، راضی و خوش‌حال به نظر می‌رسد، اما از اولریکه حرفی نمی‌زند. برای اینکه یادآوری‌اش کنم که این جمع سه نفره به خاطر تولد اولریکه است، می‌پرسم که آیا تا به حال تولد اولریکه را بعد از مرگش جشن گرفته است؟ می‌گوید: «اولریکه؟ شاید. متاسفانه در این لحظه نمی‌توانم چیزی را به یاد آورم ... پوه پووه پوووه.» تقویمش را به من می‌دهد و می‌پرسد که فردا چه روزی است و کدام پرستار به سراغش می‌آید. هوا تاریک و کمی‌خنک شده است. پنیر، بادام زمینی و شراب تمام شده‌اند. هر سه ساکت سر میز نشسته و هر یک به خیالات خویش آویزانیم. زینت در حالی‌که ابروهایش را بالا کشیده، ظاهرن به صندوق قدیمی بزرگی خیره شده که یادگار مادربزرگ وینکه است. به نظر بهت زده می‌رسد. وینکه با دهانی نیمه باز، کوتاه و نسبتن بلند نفس می‌کشد. من به عکس روزالوکزامبورگ که به ستون روبه رویم آویزان است، خیره شده‌ام. یاد جوانی و رویاهای صورتی و لوکزامبورگی‌ام افتاده‌ام. هر سه به محکومینی می‌مانیم که از حکم ناعادلانه‌ی دادگاهی خارج از زمان و مکان جا خورده‌ایم.

از دیروز همه‌ی دوستان ماکوندو با من‌اند. از دیروز سرشار از ماجراهایی دور و غریب شده‌ام. ماجراهایی که چون قصه‌های عمه ساده و پر امید بودند. اما پایان‌شان هیچ شباهتی به آن قصه‌ها نداشت. ناگهان صدایی مثل خنده از دهانم بیرون می‌پرد. زینت که این نوع خنده را در چنین مواردی می‌شناسد، پاسخم را با خنده می‌دهد. وینکه رویش را با دهان باز به سوی من برمی‌گرداند. می‌گویم: «نادان بودن گاهی زنده‌گی را راحت و گاهی بد جوری سخت می‌کند.» شانه‌ی چپش را که سبک است، بالا می‌اندازد. یعنی که حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارد. با صدایی خسته می‌پرسد: «ساعت چند است؟» می‌گویم: «از ده گذشته.»

زینت که انگار آکنده از تاریخ و قصه‌های تکراری است، خداحافظی می‌کند و به خانه می‌رود. لحظه‌ای بعد وینکه از جایش بلند می‌شود و نامتعادل و ناتوان به سمت اتاقش به راه می‌افتد. نیمه ی راه مرا آرام صدا می‌زند و می‌پرسد: «امروز چند شنبه است؟»

می‌گویم: «امروز هم‌چنان جمعه و هم‌چنان هفتم اکتبر است. خوب بخوابی، وینکه.» روی کلمه‌ی هفتم تاکید و آن را تکرار می‌کنم و منتظر می‌مانم که بگوید: «هفتم اکتبر تولد اولریکه است.» اما انگار اولریکه‌ای وجود نداشته است. صدایش را به زور بالا می‌برد و مثل هر شب پاسخ می‌دهد: «حتمن تلاش خواهم کرد که خوب بخوابم. اما قول نمی‌دهم.» و من مثل هر شب به این پاسخ می‌خندم. نرسیده به اتاق باز صدایش را می‌شنوم: «پوووه پووه پوه.» شمع‌های زرد به آخر رسیده‌اند. اما هم‌چنان سعی می‌کنند آخرین شعله‌های‌شان را نیز بتابانند. آن‌ها را فوت می‌کنم، می‌خندم و بلند بلند دست می‌زنم. چند لحظه با دود سفید زیبایی که با پیچ و تاب در اتاق نیمه تاریک پخش می‌شود، سرگرم می‌شوم. آن‌گاه خودم را پوه پوه پوه کنان از پله‌ها بالا می‌کشم و به اتاق کوچک زیر شیروانی می‌رسانم. ماکوندو: نام روستای خیالی در صد سال تنهایی مارکز است.

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0