صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > مصاحبه و گفتگو > گفت‌وگوی اقدس شعبانی با منیرو روانی‌پور

نسخه قابل چاپ


گفت‌وگوی اقدس شعبانی با منیرو روانی‌پور

برگرفته از گاهنامه 88

دو شنبه 25 دسامبر 2017

سلام منیرو جان!

هدفم از گفت‌وگو با تو یک گفت‌وگوی صرف از سوی نشریه‌ی زنان با یک زن نویسنده نیست. بیش‌تر مایلم گفت‌وگوی من با تو دیالوگی بین دو زن هم‌نسل باشد که هر دو در شرایطی کم و بیش مشابه زنده‌گی کرده‌اند و هر کدام به راهی رفته‌اند که گاهی بر خلاف میل و گاه به میل و علاقه‌شان بوده است.

پرسش‌هایم را نه بر طبق سنت ژورنالیستی و در چهارچوبی خاص بل‌که خودجوش و مناسب لحظه‌ای خاص انتخاب کرده‌ام.


اقدس: وقتی من به دبیرستان شاهدخت آمدم تو دانش‌جو شده بودی. اما در باره‌ات می‌شنیدم. شاید تنها دختر دانش‌آموز آوانگارد مدرسه بودی. آن زمان جفره‌ای بودن مترادف «شر بودن» بود! اما «شر بودن» تو از جنسی دیگر بود. بعدها به دلیل نبودنم در ایران، دیگر از تو نشنیدم تا فکر می‌کنم سال 92 میلادی که به عنوان نویسنده به آلمان آمدی و در مرکز فرهنگی ایرانیان سخن‌رانی کردی. من اولین بار بود که از تو خواندم. همیشه این پرسش مرا مشغول کرده بود که چرا در آن شرایط سهم‌گین سال شصت (با توجه به شرایط خانواده‌گی‌ات) تو نیز چون بسیاری ایران را ترک نکردی، ماندی و نوشتن را پیشه کردی؟

منیرو : من می‌دونستم که خیلی‌ها می‌ترسند بیایند جفره اما فکر نمی‌کردم به عنوان شر به ما نگاه کنند. واقعیتش اینه که ما زنده‌گی خودمان را می‌کردیم و تماشاچی لازم نداشتیم... اگه کسی می‌آمد تو زار و زنده‌گی‌مون سرک بکشه کتک می‌خورد یا رونده می‌شد. اما از همان قوم و قبیله‌ی شر... بهترین مهندس‌ها و تحصیل کرده‌ترین آدم‌ها بیرون آمدند مهندسینی که الان در کانادا، آمریکا، کاردیف و ایران کار می‌کنند.

اما درمورد بخش دوم سوالت، وقتی به جایی احساس تعلق می‌کنی می‌مانی وقتی دیدی غریبه هستی و احساس غربت داره خفه‌ت می‌کنه راه می‌افتی... من حتا تا همین سفر آخرم هم قصد ماندن نداشتم اما... فکر کردم چه کاری می‌تونم اون‌جا بکنم که این جا از دستم برنمی‌آد؟ دیدم این جا کم‌تر حرص می‌خورم... ماندم و بیش‌تر کار می‌کنم... ماندم و بیش‌تر می‌توانم دوست بدارم... ماندم و کم‌تر خشم‌گین می‌شوم و کم‌تر ناله و نفرین می‌کنم و کم‌تر غر می‌زنم و کم‌تر ول می‌گردم و...

اقدس: در سال‌هایی که وبلاگ‌نویس بودی، من روزانه به وبلاگت سر می‌زدم و به خاطر دلایل امنیتی با نامی دیگر برایت نظر می‌نوشتم. به خاطر ندارم نویسنده‌ای دیگر این کار را کرده باشد. اگر درست یادم مانده باشد از فضای ناخوشایند پیرامونت گله داشتی. به نظرت وبلاگ‌نویسی آن زمان توانست زمینه‌ای برای فعالیت‌های مجازی امروزت باشد؟

منیرو: داخل کشور من تنها نویسنده‌ی مشهور و تثبیت شده‌ای بودم که شروع کردم به وبلاگ‌نویسی و خب... فریاد واشهیدا و وا نویسنده‌ها و... سر داده شد. جماعتی هستند که منتظرند تو بشقاب براشون بیارند -من جزوشون نیستم- جماعتی هم هستن با هر تغییری مخالفند و با هر نوآوری – جز این‌ها هم نیستم... هر جا از هر چی که دور و برم هست استفاده می‌کنم تا زنده‌گیم بگذره، تا کارم را بکنم... و این کاملن طبیعی است که وقتی یه تلاشی جواب داد حتمن ادامه می‌دی اگه آدم عاقلی باشی... من یه ذره این جا عاقلی کردم... دیدم تنها راه ارتباطم همینه... و چون ذاتن آدم اجتماعی هستم برای خودم تو اینترنت قوم و آشنا پیدا کردم و شبکه‌ی خودم را ساختم...

اقدس: از نادر نویسنده‌ی ایرانی هستی که خیلی متنوع کار کرده‌ای، در کنار نوشتن داستان و رمان، برای کودکان کتاب نوشته‌ای، فیلم‌نامه و نمایش‌نامه و سرودن شعر تا کتاب‌هایی چون روان‌شناسی رنگ‌ها در کارنامه‌ی کاری‌ات می‌توان دید. امروز که به این کارنامه نگاه می‌کنی، از کدام بیش‌تر خرسندی؟

منیرو: خب اگر داستان‌نویس نبودم خاطرات من به درد چه کسی می‌خورد؟ نوشتن داستان به هر شکلی لذت بخشه ولی حال و هواش با سرودن شعر فرق می‌کنه... شعر انگاری منطق نداره فقط شوریده‌گی است و سر به هوایی کلمات. در داستان‌نویسی عاقبت به یه نظم و منطقی می‌رسی... مثل یک سوارکار که اسبش را مهار کرده باشد... افسار اسب می‌افتد دستت حتا اگه یه جایی جفتک هم بندازه از پسش بر می‌آیی. بعد خاطرات نویسی... هست که دیگه مثل نفس کشیدن عادتم شده...

اقدس: در نوشته‌های تو عنصر ماندن و جنگیدن، سماجت و به دست آوردن خیلی برجسته است. زنان در نوشته‌هایت پر رنگند، نقش قربانی را آگاهانه از آن‌ها گرفته‌ای، چرا؟

منیرو: اوه... اصلن این جور نیست... کلی زن آش و لاش و قربانی دارم. کنیزو کجا جنگیده؟ تو «کولی کنار آتش» چند تا زن بر باد رفته هست؟ در داستان‌های کوتاه من پر از زنان بریده و از دست رفته است... البته در کنارش زنان موفق و جنگنده هم هستند... البته زنان اصلی رمان‌های من عاقبت به خیر می‌شوند چون با مشکلات سر جنگ دارند همان جور که خودم داشتم.

اقدس: تو در نوشته‌های فیس‌بوکی این حس را منتقل می‌کنی که با وجود سدها و سنگ‌اندازی‌های دیگران برای به رسمیت نشناختنت، همواره جنگیده‌ای و در این راه آب‌دیده شده‌ای! این نگاه و حس‌های تو مرا به یاد نویسنده و خطاط معروف آلمانی توماس شوایکر می‌اندازد که مادرزادی دو دست نداشت. او قلم را لای انگشتان پایش می‌گذاشت و بهترین خطاط زمان خود یعنی در اواسط قرن شانزده میلادی شده بود. امروزه مدارس زیادی در آلمان نام این انسان هنرمند را بر خود دارند. او در آلمان الگو و سمبول «نوشتن» است. آیا تلاش‌های تو منیرو به عنوان یک زن علیه فضای مردانه‌ی ادبیات ایران و افزون بر آن علیه پایتخت‌نشینان خودمرکزبین، نوعی «نوشتن با انگشتان پا» نبود؟

منیرو: من روی در و دیوار جهان نوشته‌ام و می‌نویسم... هر متلکی هر مخالفتی هر نقد ناجوری هر پوزخندی سکوی پرتاب من است.

اما درمورد پایتخت نشنیان خود مرکز بین... همه این قدر توسری خورده و عقب مانده نبودند... دو سه مورد برخورد این جوری داشتم که طرف فکر می‌کرد تهران ملک پدرشه... اما برابری هم بود... بیش‌تر این لجاجت و سماجت من برای ادامه‌ی کار بود که توی چشم می‌خورد وگرنه من از جنوب ایران آمده بودم و جنوب را قبل از من ساعدی بزرگ نشان داده بود و صادق خودمون -چوبک - پس مکتب جنوب بود که من آمدم... و اون زمان‌ها همه کمی چپ می‌زدند و دل‌شان می‌خواست وانمود کنند که بچه‌ی پایتخت با بچه‌ی جفره زیاد فرقی نداره اما این من بودم که به قول رادی وحشی و سرفراز می‌خواستم بگم که خیلی هم فرق می‌کنه و جفره خیلی هم بهتره... هاهاها... چون واقعیتش اینه که همین جا هم هنوز خاطرات دوران کودکی مثل موشک به من انرژی کار کردن می‌دهد.

و دیگر این که ملت آلمان به فهم و شعوری رسید و فهمید با خودش چه کرده... شاید ما هم برسیم روزی روزگاری... اما من از گذاشتن اسم شهید رو مدرسه‌ها بی‌زارم... ما وقتی زنده‌ایم باید زنده‌گی کنیم و دوست بداریم و دوست‌مان بدارند... هر چند دوست داشتن کار هر کسی نیست.

اقدس: سی و سه سال است من در کشوری زنده‌گی می‌کنم که در زمان فاشیست‌ها کولی‌ها را کشته‌اند و به عنوان ناپاک از جامعه حذف کرده‌اند. از این رو نامیدن این قوم با نام «کولی» در این کشور راسیستی محسوب می‌شود و آن‌ها را به نام قوم سینتی و یا قوم روما صدا می‌کنند. برای من هضم نام «کولی» به این دلیل کمی سخت شده است. اما تو خود و هم‌راهانت را که در کلاس‌های نوشتن هم‌راهی می‌کنی و آموزش می‌دهی، «کولی» می‌نامی. ابتدا من فکر کردم منظور انسان‌های مهاجر است که چون کولی‌ها پراکنده‌اند اما هم‌راهانت از ایران هم خود را «کولی» می‌نامند، این نام‌گذاری از کجا برمی‌خیزد؟

منیرو: من مفاهیم خودم را می‌سازم. اسم خودم را که منیر بود گذاشتم منیرو... فامیل هم مخالفت کردند اما گفتم من این اسم را جوری خواهم ساخت که معنا و مفهوم جدیدی بگیرد...

در مورد کولی‌ها هم همین جور... من هم می‌دانستم که کولی یعنی غربتی و هزار بار منفی دیگر دارد اما گفتم من این واژه را از نو می‌سازم، اگر نویسنده باشم... اما در کنارش اصل مساله این بود که ما نه جایی برای جمع شدن داشتیم و نه دفتر و دستکی و آواره بودیم و هر جلسه مجبور بودیم جایی باشیم حتا کنار خیابان... این بود که گفتم کولیان جهان متحد شوید...

من همان کاری را با این اسم‌ها کردم که شخصیت داستانی «داغ ننگ» اثر «هاثورن» با ردایی که روی دوشش انداختن کرد... اون شنل بدنامی بود عاقبت شد نشانه‌ی تقدس و انسانیت...

اقدس: در دهه‌ی هشتاد میلادی در جنبش زنان ایتالیایی در شهر میلان فلسفه‌ای خلق شد به نام آفیدامنتو Affidamento. هسته‌ی این نگاه فلسفی این بود: اعتماد بین زنان و به رسمیت شناختن توانایی‌های زنان از سوی زنان! در واقع تلاش می‌کردند عدم اعتماد را در میان زنان از بین ببرند و زنان زنی را که بیش‌تر می‌داند و تجاربی دارد، محترم بشمرند و اعتماد کنند. زنان فمینیست میلانی تلاش کردند «تنها الگوی دانش و تجربه‌ی مردانه» را زیر سوال ببرند!

در فعالیت‌های نوشتاری تو در دنیای مجازی و نوع ارتباط‌های گسترده‌ای که در جهان با زنان به وجود آورده‌ای، من روح آفیدامنتو در آن می‌بینم. بارها در سمینارهای سالانه‌ی آلمان به خاطر لهجه‌ی بوشهری‌ام مخاطب زنانی قرار گرفته‌ام که از من پرسیده‌اند که آیا ترا شخصن می‌شناسم. وقتی از دلیل این سوال می‌پرسم می‌گویند در کلاس‌های تو شرکت می‌کنند و از تو خیلی آموخته‌اند و حالا نظر مرا می‌پرسند! آیا خودت هم چنین فکر می‌کنی، این رابطه‌ی آفیدامنتویی را احساس کرده‌ای؟

منیرو: من واقعن توانایی هر کسی را به رسمیت می‌شناسم. اگر ببینم... مطلقن برام فرق نمی‌کنه زن باشه یا مرد اما واقعیت این است که زن‌هایی که من می‌بینم از آقایون باهوش‌ترند کاریش هم نمی‌شه کرد و تازه‌گی‌ها، بیش‌تر هم کار می‌کنند... می‌دانی، تاریخ نرینه‌گی نمی‌توانست تا ابد زن‌ها را خط بزند و یا آن‌ها را در قفس قشنگ یا زشت چیزی به نام زنده‌گی خانواده‌گی حبس کند... زده‌اند بیرون و جانانه کار می‌کنند... نیروی بدنی مردانه از توانایی‌های اوست که قابل تقدیر است و برای کارهای سنگین خیلی هم خوب می‌توان از آن استفاده کرد. من این توانایی آقایون را می‌بینم... اما همین آقایون با قدرتی که تاریخ و جامعه به آن‌ها تفویض کرده... در خفا با احساس اخته‌گی دست به گریبان‌اند و برای همین در خانه‌ها هنوز زن‌ها ستم می‌بینند... پرخاش‌گری مردان ما به خاطر اخته‌گی غیر قابل انکار آن‌هاست... از درون اخته‌اند... و من آدم صلح‌طلبی هستم با پرخاش‌گری میانه‌ای ندارم.

اقدس: مشاوره و یا کوچینگ (به قول خودت) به جز این که دانشی است که آکادمیک آموخته‌ای و با آن تصمیم داری به عنوان کار، بخشی از زنده‌گی‌ات را بچرخانی، آیا برای تو نوعی فراهم کردن عناصر نوشتن هست؟

منیرو: من وقتی اولین حق تالیفم را از یک مجله‌ی معروف فرانسوی گرفتم به خاطر ترجمه‌ی «جمعه خاکستری» با خودم عهد کردم که فقط از راه داستان نان بخورم داستان‌‌گویی یا داستان‌نویسی... اما شیوه‌ی من برای کوچینگ مستقیمن به داستان‌نویسی مربوط می‌شود... یعنی داستان زنده‌گی کسی را گوش می‌دهم و بازنویسی‌اش می‌کنم... شخصیت اصلی را پیدا می‌کنم شخصیت‌‌های پنهان و... به کمک کوچ‌گیرنده داستان را از نو می‌نویسم... داستان زنده‌گی هر کسی مثل خواندن یه رمانه... رمانی که نیاز به بازنویسی داره...

اقدس: آیا زنانی از بوشهر می‌شناسی که داستان و رمان می‌نویسند؟

منیرو: توفیس بوک هر از گاهی می‌روم و دل‌نوشته‌های دخترهایی را می‌خوانم اما از آن منطقه بله می‌شناسم هر وقت کتاب‌شان منتشر شد در باره‌شان خواهم گفت... باید ببینم ادامه می‌دهند یا نه... با برخی از اونا البته دوستم خیلی دوست.

اقدس: ازت سپاس‌گزارم برای وقتی که در اختیار گاه‌نامه می‌گذاری. همیشه سلامت بمانی.

منیرو: ممنون

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0