صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > مصاحبه و گفتگو > حجاب اجباری با زندگی زنان چه می‌کند؟

نسخه قابل چاپ


حجاب اجباری با زندگی زنان چه می‌کند؟

عدالت برای ایران

سه شنبه 13 مه 2014


«عدالت برای ایران» ۱۷ اسفند ۱۳۹۲ (هشت مارس ۲۰۱۴) در سی و پنجمین سالگرد آغاز روند اجباری شدن حجاب در ایران، با انتشار گزارش تحقیقی «۳۵ سال حجاب اجباری، نقض گسترده حقوق زنان در ایران» تاثیرات و تبعات اجباری شدن حجاب اسلامی بر زندگی زنان در ایران را بررسی کرد. هم زمان با انتشار این گزارش در رویداد فیس بوکی با عنوان «سی و پنج سال در حجاب» از همگان خواسته شد که تجربه خود از حجاب اجباری را بنویسند. اینکه دقیقا چه موقعی و از سوی چه کسی یا کسانی، مجبور به رعایت حجاب شدند، اینکه حس شان در آن موقعیت چه بود و چه واکنشی نشان دادند. آیا مقاومت کردند یا پذیرفتند و اگر مقاومت کردند، چگونه بود و چه واکنشی به دنبال داشت. نوشته‌های ۹۰ زن و مردی که در این رویداد فیس بوکی به ثبت رسید، شاهدی دیگر بر موارد مطرح شده در این گزارش در رابطه با نقض حقوق شهروندی زنان به خاطر حجاب اجباری بود. گزارش زیر مروری بر برخی از نوشته‌های ثبت شده در این رویداد فیس‌بوکی است که تاثیر حجاب اجباری بر زندگی زنان را از زوایای مختلف بررسی می‌کند.

از آنجا که یکی از سوالات اصلی این فراخوان درباره اولین اجبار به حجاب بود، بسیاری از نوشته‌ها در رابطه با نقض حقوق کودکان به دلیل حجاب اجباری و حتی تحمیل حجاب به دختربچه ها در سنین قبل از ۹ سالگی است.علاوه بر این در شمار زیادی از نوشته‌ها به نقض حق اشتغال و حق تحصیل زنان به دلیل تن ندادن به حجاب اجباری اشاره شده است. از بین رفتن امنیت روانی زنانی که مجبور به پوشاندن سر و بدن شان شده اند و یا به دلیل سرپیچی از مقررات حجاب مجازات شده اند بخش دیگری از این نوشته ها است.همچنین برخی مواردی که به دلیل محدودیت زمانی در گزارش عدالت برای ایران، به آنها پرداخته نشد و بررسی آنها به فرصتی دیگر موکول شدند نیز در این نوشته ها مورد توجه قرار گرفته اند.تحمیل حجاب اجباری بر زندانیان سیاسی، نقش افراد جامعه اعم از مذهبی، غیرمذهبی و حتی طرفداران گروه های چپ در وادار کردن زنان به داشتن حجاب و نقش مردان در تن دادن زنان به حجاب اجباری، از جمله این موارد هستند.

کودکانی که مجبور به حجاب‌اند

در حالی که برخی آمارهای رسمی و گزارش‌های رسیده از ایران حاکی از بازداشت دختران زیر ۱۸ سال ( و حتی سنین پایین‌ ۱۲ سال) به دلیل نداشتن حجاب کامل اسلامی است٬ تجارب ثبت شده از اجبار حجاب بر کودکان نیز این آمار و گزارش‌ها را تایید می‌کنند.

روشنک مرادی اولین مواجهه‌اش با حجاب اجباری را اینگونه می‌نویسد: «بارِ اول ده سالم بود. دایی و پسر داییم از دانمارک اومده بودن؛همه یهویی هوس کردیم بریم دربند،داشتیم برای خودمون خوش می‌گذروندیم،که یه اقای سرباز یا بسیجی که یه چیزی تو مایه‌های مسلسل هم بهش آویزون بود گیر داد به من،خب بچه ده ساله که مانتو و روسری سرش نمی کنه؛ قدم بلند بود ولی فقط ده سالم بود… نمی دونم چی شد فقط تو یه دقیق دیدم کل خانواده من،برادرم،داییم،خواهرم دارن با آقای بسیجی دعوا می کنن و اون هم مسلسلشو می گرفت سمت ما و من حتی نمی تونستم حرف بزنم فقط خیره شده بودم از ترس،یادم نیست چطور این ماجرا تموم شد ولی خوب یادمه مامانم که از روسری و مانتو متنفر بود منو برد پاساژ قائم و برام مانتو خرید و گفت اینجوری کمتر دیگه اذیتت می کنن.»

آنا ایرانی که در زمان پیروزی انقلاب ۹ ساله بود٬ از اجباری شدن حجاب در مدارس دخترانه می‌نویسد و ترس و نگرانی خانواده از بازداشت او که بی روسری به خیابان می‌رفت یا روسری‌اش را تا می‌توانست عقب می‌کشید: «هنوز چشمای نگران و وحشتزده برادر هفت ساله‌ام رو می بینم… به مامانم التماس می‌کرد که من رو مجبور کنه روسریم رو بکشم جلو؛ مبادا گشت من رو بگیره، مبادا تو مدرسه تنبیه بشم. هنوز صدای مشروب خورده و مست بابام رو می‌شنوم که از یه طرف به مامان می‌گفت: “ولش کن بذار هر کاری می‌کنه بکنه مگه ما زندان نرفتیم؟ هیچی نمی‌شه.” از طرفی دیگه به من می‌گفت: “بابا ما رو گرفتار این دیوثا نکن.” هنوز اضطراب مامانم رو که مثل زیر موجی همیشه حاضر بود حس میکنم. غیر از اینا دیگه زیاد یادم نیست، سیزده سالم بود که از ایران آوردنم بیرون….»

برای برخی از دختربچه‌ها حجاب اجباری با تهدید به محرومیت از خدمات عمومی شهروندی آغاز شده است. چنانکه کابری با نام هما‌ ای اس می‌نویسد: «از یک لچک کوچک فیروزه‌ای شروع شد. اول راهنمایی یا یک همچین سن و سالی داشتم.،ریز نقش بودم و موهایم که معمولا کوتاه بود شباهتم‌ام می‌داد به پسرها.انقدرهم شبیه برادر دو سال کوچکترم بودم که کسی تردید نمی‌کرد.یک بار در فرودگاه همان سال‌های اول راهنمایی،مسئول گیت ورودی به مادرم گفت از دفعه بعدی بدون روسری راهش نمی‌دهیم توی هواپیما!..»

مهده عقیلی نیز به شرایط سخت حجاب اجباری در داخل مدارس دخترانه اشاره می‌کند و از تاثیر رفتارهای خشن مسوولان مدرسه برای تحمیل حجاب می‌گوید: «دوران راهنمایی ناظم بسیار تندخو و عصبی داشتیم که به مسئله حجاب حساسیت زیادی داشت.اول یا دوم راهنمایی که بودم جلویِ موهام را کوتاه کرده بودم و خب چون خیلی کوتاه شده بود علی رغم تلاش من اومده بود بیرون از مقنعه. همین‌طور سر صف تو حال‌و هوای خودم بودم که یهو دست ناظممون را جلو صورتم دیدم و بعد اشکام از شدت سوزشِ پوست سرم ناخودآگاه ریخت. اون زن، با وحشیانه‌ترین حالت ممکن موهامو کشیده بود که به قولِ خودش کنده شه. بعدم که دنیایی از فحش رو نثارم کرد، حس تحقیر خیلی بدی بهم دست داد که هرگز از خاطرم نمی‌ره و درد. دردِ عجیبی که از اون روز برایِ همیشه رویِ روحُ روانِ من مونده تا امروز. مادرم می‌گفت تو که ناظمتون را می‌شناختی باید حواست بود که موهات بیرون نیاد، همش فک می‌کردم چرا مادرم منو مقصر می‌دونه.»

تحمیل حجاب اجباری بر دختربچه‌ها محدود به اینگونه رفتارهای خشونت‌آمیز نیست و گاه چنانکه تارا ابدیالی نوشته٬ به صورت گسترده‌تر و عمیق‌تری ذهن و روان کودکان را زیر فشار قرار می‌دهد. تارا تجربه خود از اجباری بودن چادر در دبستانش را اینگونه نوشته است: «سال ۱۳۷۳، در “دبستان شاهد” اهواز ثبت نام کردم که چادر اجباری بود. برای من که تا آن روز مذهب و حجاب هیچ تعریفی نداشت، چادر به سر کردن همراه با کیف و کتاب مصداق شکنجه بود. در خانواده‌ام هیچ آموزش دینی ندیده بودم و بیرون از خانه هم هیچ وقت روسری سرم نمی کردم اما مقررات مدرسه ی جدید مادرم را مجبور کرد که یک چادر کوچک برایم بدوزد. ناظم‌های مدرسه حواسشان بود موقع ورود و خروج از مدرسه چادرمان سرمان باشد. اوایل چادرم را دستم می گرفتم یا موقع پیاده شدن از سرویس مدرسه سرم می کردم اما بعد از تذکرهای متعدد فهمیدم هر سرویس یک نماینده دارد که اسم “بدحجاب‌ها” را گزارش می کند. چادرم را که روی کوله پشتی می پوشیدم شبیه پیرزن‌های قوزکرده می شدم، اما بعد از مدتی شرمندگی به آن هم عادت کردم. اگر ناظری، مهمانی، شخص مذکری سرزده می‌آمد که کلاس‌ها را بازدید کند، همه می‌‌دویدند به یک گوشه‌ای که چادرشان را سر کنند، مبادا “نامحرم” ما کودکان ۸-۹ ساله را با مانتو و مقنعه ببیند. این رفتارها کم کم برایم عادی شد و با ورود مردان به فضای مدرسه حس “برهنگی” می‌کردم. سه سال بعد که مدرسه‌ام را عوض کردم، با این که چادر اجباری نبود، هنوز خودم را موظف می‌دانستم چادرم را نگه دارم. محیط متفاوت آموزشی و دوستان غیرمذهبی باعث شدند کم کم آموزه‌های مذهبی را کنار بگذارم و هرگز دلم برای آن روزها تنگ نشود.»

زنان شاغل اولین قربانیان حجاب اجباری

اولین ترکش‌های حجاب اجباری به زنان شاغل و به ویژه کارمندان دولتی اصابت کرد. بسیاری از زنان کارمند پس از بی‌نتیجه ماندن اعتراضات‌شان مجبور به تن دادن به حجاب اجباری شدند. این تحمیل اما برای آنان آسان نبود. آنا ایرانی در همین زمینه از تجربه مادرش می نویسد که در زمان انقلاب سرپرستار بیمارستان خمینی/ پهلوی بود: «اولین باری که مامانم مجبور شد با مقنعه بره سر کار جلوی گریه‌اش رو نتونست بگیره. بهشون گفته بودن که باید مقنعه و مانتوی کلفت و تیره بپوشن. مامانم با لجبازی تمام از لطیف‌ترین پارچه‌ها مانتو سرمه‌ای و مقنعۀ سفید برای خودش دوخته بود. وقتی مسئولین بیمارستان ایراد گرفته بودن که این چه وضعیه؟ گفته بود پارچه مقنعه باید لطیف باشه برای این که من نمیشنوم مریضهام چی میگن. نمیدونم واسۀ مانتو یا رنگ مقنعه چه عذری آورده بوده…اون موقعها هنوز بیرون از بیمارستان حجاب اجباری نبود، مامانم از دروازۀ بیمارستان بیرون نیومده مقنعه‌اش رو می‌کند و پرت می‌کرد صندلی عقب ماشین…نگهبان دم در بیمارستان ازش شکایت کرده بود که این خانوم شئونات اسلامی رو رعایت نمی‌کنه.»

آصفه سا که در زمان انقلاب کارمند بوده نیز نوشته است: «بدترین قسمت ماجرا اما برای من پوشش چادر اجباری بود که در محل کارم به من و بقیه همکارانم تحمیل شد.چند هفته مقاومت کردیم و دست آخر بخاطر کم شدن حقوقمان و تهدید به اخراج مجبور شدیم اطاعت کنیم و البته هنوز هم هستیم.محیط کار ما الان پر از خانم‌هایی‌است که با چادر آرایش غلیظ دارند یا نصف موهای‌شان بیرون است،چادرها خاکی و کثیف‌اند یا کج و کوله روی شانه و گردن آدم‌هاست اما باید باشد.ما نه تنها به حجاب اجباری محکومیم که حتی نوع و رنگ آن را هم حق نداریم انتخاب کنیم.»

اولین باری که مامانم مجبور شد با مقنعه بره سر کار جلوی گریه‌اش رو نتونست بگیره. بهشون گفته بودن که باید مقنعه و مانتوی کلفت و تیره بپوشن. مامانم با لجبازی تمام از لطیف‌ترین پارچه‌ها مانتو سرمه‌ای و مقنعۀ سفید برای خودش دوخته بود. وقتی مسئولین بیمارستان ایراد گرفته بودن که این چه وضعیه؟ گفته بود پارچه مقنعه باید لطیف باشه برای این که من نمیشنوم مریضهام چی میگن. نمیدونم واسۀ مانتو یا رنگ مقنعه چه عذری آورده بوده…اون موقعها هنوز بیرون از بیمارستان حجاب اجباری نبود، مامانم از دروازۀ بیمارستان بیرون نیومده مقنعه‌اش رو می‌کند و پرت می‌کرد صندلی عقب ماشین…نگهبان دم در بیمارستان ازش شکایت کرده بود که این خانوم شئونات اسلامی رو رعایت نمی‌کنه

پس از تثبیت اجباری شدن حجاب هم این مساله همچنان اهرم فشاری برای زنان شاغل بود و در بسیاری از مواقع٬ اندکی تخطی از قوانین سخت‌گیرانه حجاب مانعی برای انجام وظایف حرفه‌ای یا بهانه‌ای برای تحقیر آنان بود.

هدی عمید٬ وکیل داگستری با اشاره به تجربه خود در دادگاه نوشته است: «یکبار درست وقتی به عنوان وکیل در حال بحث حقوقی با ریاست دادسرا بودم و بعد از اینکه چند بار حرفاهایش را رد کردم و استدلال مخالف کردم یکباره گفت ” تو اول حجابتو درست کن بعد با هم حرف می زنیم”! »

ژیلا گل عنبر، روزنامه نگار نیز بهانه کردن حجاب برای طفره رفتن از پاسخگویی را اینگونه تجربه کرده است: «در سال ۱۳۸۷ فاطمه آلیا نماینده مردم تهران در سردشت به من تذکر داد که حجابم رو درست کنم. یک دستم دوربین بود و دست دیگرم دفتری بزرگ و قلم؛ بهش گفتم: ممکنه دوربین رو بگیری؟ گفت: من که نمیتونم! ولی بعد دوربین رو گرفت که من روسری قرمز رنگم رو بکشم جلوتر؛ اما بهش گقتم: من علاقه‌ای به حجاب ندارم. او هم که جوابی برای سوالات من در ارتباط با مصدومان شیمیایی سردشت نداشت،بهانه خوبی پیدا کرد و گفت:”چون شما حجابت رو درست نمیکنی، منم به سوالات جواب نمیدم”! بعد مشغول صحبت کردن با یک مرد شد؛ در حالیکه دور می‌شدم به او گفتم:”اما تو نماینده بی‌حجابها هم هستی.”»

او همچنین به مصاحبه ای که در سال ۱۳۷۹ که با ژاله شادی‌طلب، استاد دانشگاه داشت اشاره می‌کند و به نقل از این جامعه‌شناس می‌نویسد: « من به عنوان یک استاد دانشگاه وقتی سر کلاس می‌رم، اول حواسم به اینه که مانتوم کوتاه نباشه؛ موهام از روسری بیرون نزنه؛ و بعد به تدریس فکر میکنم و این انرژی خیلی زیادی رو از ما می‌گیره؛ درحالیکه که استاد مرد بدون اینکه مجبور باشه به این چیزا فکر کنه، راحت بدون هیچ دغدغه‌ای تدریس‌اش رو شروع می‌کنه.»

نوشته افروز مغزی٬ وکیل دادگستری یکی از نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد چگونه اندکی تخطی از قوانین حجاب یا حتی تفاوت داشتن سلیقه ماموران نظارت بر حجاب می‌تواند آنها را از ایفای وظیفه حرفه‌ای شان باز نگاه‌دارد: «می خواهم وارد دادگاهی در شهری خارج از تهران شوم. فرم لباس مورد استفاده هر روزه من در دادگاه‌های تهران بی‌حجابی در دادگاه شهر دیگری شمرده می شود.سرباز جلو در از ورود من به دادگاه جلوگیری و از من می خواهد یا لباس مناسب پوشیده ویااز جایی چادر پیدا کنم وگرنه حق ورود به دادگاه ندارم. در برابر رفتار او مقاومت می کنم و می خواهم رییس دادسرا یا معاون او را ببینم. معاون دادسرا حرف‌های سرباز را تکرار می کند. به او می گویم نمی‌توان از حضور افراد در دادگاه جلوگیری کرد و اگر واقعا من را بی‌حجاب می داند تنها می تواند بر اساس قانون جرم بی‌حجابی به من تفهیم و بر اساس قانون با من رفتار کند. نه اتهام بی‌حجابی که اتهام اخلال در نظم دادگاه و توهین به مقام قضایی به من تفهیم و برای من قرار کفالت صادر می شود. به دلیل بودن در شهری دیگر و عدم دسترسی به کفیل، ماشینی از زندان شهر مرکزی استان برای بردن من به زندان می آید. با وساطت رییس داگستری از بازداشت من خودداری ولی پرونده همچنان مفتوح باقی می ماند. »

مهده عقیلی نیز در به یکی از تجاربش به عنوان روزنامه‌نگار اشاره می‌کند و از زیرفشار بودن روزنامه‌نگاران زن به خاطر رعایت حجاب و حتی داشتن چادر می‌نویسد: « از زمان دانشجویی مشغول کار توی یه خبرگزاری شدم. در خیلی از حوزه‌ها باید حواسمون بود که به‌خاطر پوشش یا حجابمون حوزه‌ایی رو نسوزونیم که اونم مصیبتی بود واسه خودش. یادم می‌آد همون اوائل کارم واسه یه مصاحبه‌ایی رفتم به یه ارگانی. چادر هم سرم کردم بودم و تمام تلاشم رو برایِ حفظش می‌کردم، با هماهنگی سرباز صفری که نگهبان بود رفتم تو و از هزار پیچ ردم کردن، یادم نمی‌آد چی شد که کلن مصاحبه کنسل شد و به من گفتن برم حراست، خلاصه که مسئول مربوطه علی‌رغم این‌که چادر داشتم از حجابم ابراز نارضایتی کرد و گفت اصلن نباید منو راه می‌دادن! حتا اون سربازی هم که منو راه داده بود بازداشت کردن، نگاه ترسناکش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. حسِ خیلی خیلی بدی داشتم، موقع بیرون اومدن از اون‌جا تمام راه را تقریبن دویدم. از اون بدتر هم زمانی بود که رفتم و داستان را به همکارای دیگه‌م گفتم، هیچکی از برخورد اون آقا ناراضی نبود، همه می‌گفتن چرا حجابت کامل‌تر نبود، اگه حوزه خبری‌مون سوحته باشه چی؟ به چشمِ همه، من مقصر بودم.»

حجاب ندارید٬ درس نخوانید

محرومیت تحصیلی دانشجویانی که موی سر و بدنشان را به خوبی نپوشانده‌اند٬ فقط یکی از زیرپا گذاشتن حق تحصیل به دلیل اجبار کردن حجاب است. زنانی که در رویداد فیس‌بوکی «سی و پنج سال در حجاب» نوشته‌اند٬ از دختربچه‌هایی گفته‌اند که برای رفتن به مدرسه مجبور به سرکردن مقنعه‌ و مانتو و گاه چادر شده‌اند و دختران نوجوان و جوانی که به دلیل رعایت نکردن حجاب کامل اجازه تحصیل در دبیرستان دلخواه را نیافته‌اند و حتی از تحصیلات دانشگاهی محروم شده‌اند.

زمانی که زن‌های فامیل بر حسب موقعیت یکی یکی چادری و یا روسری پوش می‌شدند برادرهایم بیست ساله بودند که کلافگی مادرم را از این پارچه تحقیر آمیز کشف کردند و یک بار در جمع بزرگی از باورمندان به حجاب، روسری را از سر مادرم برداشتند و گفتند: مامان جان، حیف شما نیست؟ این لچک را بردار. مادرم سرخ شد، برای لحظه‌ای شاید یادش رفته بود که زن سربلند و آراسته‌ای بوده و هیچ کدام از هم نسلانش هرگز به انتخاب خود حجاب به سر نکرده اند ولی هر چه بود جیغ نکشید، به روسری‌اش چنگ نزد و پشت مبل قایم نشد. سرش را بالا گرفت و لبخند زد. بعدها اعلام کرد که روسری سر کردنش به این دلیل بوده از حرف در آوردن مردم می ترسیده

زویا دریایی یکی از آن دختران نوجوان است که به خاطر «جواب صادقانه» به سوال “آیا در مهمونی های خانوادگی جلوی نامحرم حجابت را حفظ میکنی؟” از مصاحبه ورودی به دبیرستان حذف شد و شاگرد اول کلاس بودن و بالاترین نمره آزمون ورودی را داشتن هم نتوانست مجوز ورود او به دبیرستان دلخواهش باشد.

رها پرواز یکی دیگر از زنانی است که تن ندادن به حجاب او را به کلی از تحصیل محروم کرد و مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. رها می‌نویسد: «سالی که دیپلم گرفتم فقط دانشگاه تربیت معلم کنکور داشت ( بعد از مثلا انقلاب فرهنگی) و من برای اینکه از ادامه تحصیل محروم نشم تصمیم گرفتم در این تنها کنکور شرکت کنم. اما شرط ثبت نام داشتن معرفی نامه از مسجد محل بود. من وخانواده‌ام اهل مسجد و این حرفا نبودیم. پدرم به مسجد محل مراجعه کرد برای گرفتن مهر مسجد محل! اما به پدرم گفته بودن دختر شما حجاب نداره و ما نمیتونیم تایید کنیم. درسته من بیحجاب بودم اما بعد از اجباری شدن حجاب مثل بقیه در حجاب اجباری پوشیده شده بودم اما به دلیل زیبایی چشمگیری که داشتم تقریبا هر کدوم از اهالی مسجد به طریقی به من چشم داشتند و اراذلشون پیشنهاد دوستی هم بهم می‌دادن ومن ازشون بیزار بودم و آدم حسابشون نمی‌کردم. با این کارشون سرنوشت من به کلی تغییر کرد و دختر درسخونی که تصمیم داشت دکتر بشه شوهر کرد و تو نوزده سالگی مادر شد و به واسطه شوهری که دیوانه وار دوستش داشت!!! به کلی از اجتماع دور شد. البته روح سرکش من با روسری و چادر زخمی شد ولی از پا درنیومد. ادامه دادم و با حضور بچه هام بعد از سالها درس خوندم و حالا هم به خاطر دور شدن از اون محیط سرشار از خفقان به اروپا اومدم. اما هرگز ظلمی رو که به من و امثال من و همه ملت ایران شد نمی‌بخشم.»

ماموران حافظ حجاب در کمین‌اند

مدرسه و دانشگاه و اداره گرچه اولین اماکن درگیری زنان با حجاب بود٬ اما حجاب اجباری کم کم به خیابان‌های شهر کشیده شد و هزاران زن در ایران داستان‌های تلخی از برخورد خشن ماموران حافظ حجاب دارند.

لیلا عباسپور٬ یکی از این زن‌ها٬ از تجربه خود در اوایل دهه ۶۰نوشته است: «هفت یا هشت ساله بودم با مامان و دوتا از خواهرهام که از من بزرگتر بودند و همگی روسری به سر داشتیم از خیابون رد می‌شدیم که یهو یه موتوری با دوتا سوار که لباسای سبز لجنی (رنگی که اون زمان برای کمیته استفاده می‌شد) پوشیده بودن به سرعت به سمت‌مون اومدن انگار می‌خواستن بترسوننمون که یه دفعه از پشتمون رد شدن و رفتن٬ ولی به محض اینکه رفتن یکی از خواهرهام که موهای خرمایی بلند و زیبایی داشت و از پشت روسری یه کمش معلوم شد جیغ کوتاهی کشید و وسط خیابون خم شد…معلوم نشد با چی زدنش ولی دردش رو همه‌مون حس کردیم و فراموش نمی‌کنیم.»

فریبا باقری یکی دیگر از زنان محکوم به حجاب است که بازداشت شده و شلاق خورده: «بعد از انقلاب که حجاب اجباری شد و تقریبا همه محکوم به رعایت آن ، بهرحال کم و بیش رعایت می‌کردم ، تا یک روز صبح موقع خرید ماشین ، گشت رو دیدم و سعی در پنهان شدن داشتم ، که ناگهان یکی از گشتی.‌ها که مرد هم بود آمد جلوی من را گرفت و به زور کیفم رو گرفت٬من را با ماشین بردند ، تحویل یکی از مراکز بنام کمیته کارون دادند ، در آن روز حدود ۱۵ نفر را گرفته بودند، به خانواده‌ام اطلاع دادند و با شناسنامه خودم که همراه خانواده بود آزاد شدم و فردای آنروز ، ما رو دادگاه بردند و به جرم بی‌حجابی ۲۰ تا شلاق خوردم ، من رو روی صندلی نشاندند و بقول خودشان حد رو اجرا و ساعت ۳ بعداز ظهر ما رو آزاد کردند و البته. ، تعهد هم ازمن گرفتند.»

جامعه ابزاری برای سرکوب زنان بی‌حجاب

در کنار سرکوب و فشار نهادهای رسمی جامعه برای ملزم کردن زنان به رعایت حجاب٬ گروه‌ها و قشرهای مختلف جامعه نیز گاه با اهدافی یکسان یا متفاوت از حکومت٬ با این سرکوب همدستی می‌کنند.جامعه‌ای که در همدستی با حکومت زنان را مجبور به حجاب می‌کند٬ گاه سبزی فروش متدین محله مهیا طاهری٬ ۹ ساله است که به خاطر نداشتن روسری به او سبزی نفروخت و گفت: «توی گیس بریده بااون موهات چرا روسری سرت نیست؟ چرا سوار دوچرخه‌ای ؟ تاوقتی حجاب نداری بهت جنس نمی فروشم. برو با روسری بیا جنس بخر.»

گاه شورای محله فاران فر است که او را به عنوان تنها زن عضو تیم فوتبال محله اخراج می‌کند به بهانه آنکه «امام گفته باید روسری بپوشید»٬گاه همکلاسی‌های ۹ ساله ساناز خزلی که وقتی او را بدون روسری در خیابان می‌بینند تهدیدش می‌کند که به خانم معلم خبر می‌دهیم و گاه بچه‌های محله سمیرا ‌ام ان که دختربچه ۹ ساله‌ای را که روسری سر نمی‌کرد٬ دامن می‌پوشید و موهای بلندش را افشان می‌کرد٬ طرد کرده بودند و با او بدلیل بی حجابی بازی نمی‌کردند.

گاه نیز افراد غیر مذهبی و حتی منتسب به گروه‌های چپ به بهانه «احترام به اعتقادات مردم» زنان را برای داشتن حجاب زیر فشار می گذاشتند.

الهه صدر روایت خود از چنین برخوردهایی را اینگونه نوشته است. «تجربه من با حجاب اجباری بر می گردد به قبل ازانقلاب. بسیاری از هم دانشکده‌ای‌های من با وجود اینکه ظاهرا مذهبی نبودند به مجاهدین پیوسته بودند و حتی با روپوش وشلوار و روسری به دانشکده می آمدند. این فضا حتی روی ما چپها نیزتا حد زیادی تاثیر گذاشته بود.چندماه قبل از انقلاب بود که قرار شد به سبلان برویم در این گروه ۱۲ پسر بودند و من تنها دختر گروه بودم. همگی هم دانشکده‌ای بودیم و در مبارزات دانشگاه هم شرکت داشتیم. پس از رسیدن به دهی که قرار بود از آنجا کوهنوردی را آغاز کنیم،. متوجه شدم که پسرها چند تا چند تا با هم پچ پچ می کنند تا بالاخره یکی از آنها که سرپرست گروه بود نزد من آمد وبه من گفت : رفیق اینجا مردم ده نمی توانند آمدن یک دختر را با ۱۲ پسربه کوهنوردی، هضم کنند، بهتر است تو حجاب داشته باشی که برای دهاتیها مسئله عادی باشد و به گروه بدبین نشوند. من با چشمان از حدقه در آمده پرسیدم ما همیشه به جاهای مختلف سفر کرده ایم و همیشه می بایستی از ده عبور می کردیم ولی هیچگاه بی‌حجاب بودن من مسئله نبوده و هرگز برای ما مشکلی هم بوجود نیاورده چطور یکباره می باید من حجاب داشته باشم. سپس با ناراحتی گفتم اگر قرار است من روسری سر کنم اصلا از این سفر صرفنظر می کنم. دوستان که ناراحتی من را دیدند یکی یکی نزد من می امدند و هر یک تلاش می کرد با روش و استدلال خود، من را راضی به روسری سر کردن کند. یکی می گفت ما که یک عمر شعار مردم را داده ایم حالا باید ثابت کنیم که به مردم اهمیت می دهیم. دومی می گفت مردم دهات گرایشات مذهبی دارند و این احترام به اعتقادات آنهاست. نفر سوم می گفت ما فقط ازاین طریق می توانیم با مردم ارتباط برقرار کنیم و اعتماد آنها را به خود جلب نماییم پس باید خودخواهی‌های شخصی را کنار بگذاریم. صحبت را کوتاه کنم اینقدر رفقا گفتند تا من با هق هق گریه پذیرفتم که روسری سر کنم. ولی در تمام راه اشک می ریختم و خود را مورد تبعیض و سرکوب شدید حس می کردم. مورد تبعیض از سوی رفقای خودم. نه از سوی حکومت شاه یا حکومت خمینی که بعدا به حکومت رسید بلکه از سوی کسانی که خود را روشنفکرمی دانستند.»

اجبار حجاب بدون سکوت و همدستی مردان ممکن بود؟

از داستان‌های بی‌شمار مردان معتقد و مدافع حجابی که به سان گشت‌های ارشاد خانگی پوشش زنان خانواده را کنترل می‌کنند که بگذریم٬ کم نیستند مردان بی‌اعتقاد به حجاب که با بی‌اهمیت دانستن این مساله و سکوت در برابر آن٬ به طور غیر مستقیم با اجبار حجاب همدستی می‌کنند.

آنچه لیلا در این رویداد فیس‌بوکی نوشته است٬ شاید تجربه بسیاری دیگر نیز باشد: «چیزی که خیلی من رو اذیت می‌کرد وقتی بود که از حجاب صحبت می‌کردم و دوستان پسر جوان کتاب‌خوان خودم که در خیلی از زمینه‌ها همفکریم به من می‌گفتند: “حجاب هم آخه شد مساله؟ این همه مساله هست تو ایران، چیه همه این دختر‌ها فقط میخوان حجاب نداشته باشن ، واقعا تو برای اینکه روسری سرته الان ناراحتی؟ خیلی کوته فکرین‌”

من خیلی وقت‌ها در خیابون که راه می‌رفتم از قصد کاری می‌کردم که شالم از سرم بیفته، دوست نداشتم حجاب اجباری رو، همیشه فکر می‌کردم خوب این همه زن تو ایرانند اگه یه روز همشون بدون حجاب بیان بیرون چی میشه؟ کی میتونه همه رو دستگیر کنه؟ کی میتونه جلوی اون همه آدم مقاومت کنه؟ ولی خوب جواب آدمهایی که کنارم بودن، دوستانم همیشه این بود : »شالتو بکش سرت، الان میان میگیرنت، اینجا ایرانه‌ها.»اینها جواب آدم‌های غریبه نبود، جواب آدمهای نزدیک به خودم بود که هیچکدام این رو کنشی برای بیان اعتراض نمیدونستند، و در حقیقت بیشتر به نظرشون لوس بازی یا روش جلب توجه بود تا یک کنش و مقاومت در برابر قدرت.»

شاید بخاطر همین تجربه‌های مشترک است که شادی امین به جای نشوتن خاطره خودش از حجاب اجباری٬ از نقش مردان در مبارزه زنان با حجاب اجباری و همراهی آنها در تحمیل این اجبار بر زنان نوشته است. او با طرح این سوال که « این همه مردی که در دورو بر ما هستند و علیه مناسبات حاکم هستند و خودشون رو غیر مذهبی هم می دونند، بنویسند که چه کردند برای کمک به مقابله با حجاب؟» از مردان خواسته است که: «بنویسند چند بار به زنان اطراف خود تذکر داده اند که حجابش را رعایت کند تا “دردسر” نشود؟ چند بار در بحث مربوط به حجاب تحت عنوان بی‌اهمیت بودن این موضوع، بحث را عوض کرده اند؟ چند خط علیه حجاب اجباری نوشته اند؟ چقدر ته دلشان با این قانون تحت عنوان مقابله با ” بی‌بند و باری” همدلی داشته اند؟ بنویسند چگونه سالهاست که سکوت تایید آمیزی در تحمیل حجاب داشته اند؟» با این حال هستند مردانی که با شکستن سکوت خود در کنار زنان دوست و خانواده بوده‌اند و برای نداشتن حجاب همراه‌شان شده‌اند.

برادران فایقه ارشک نمونه‌ای از این مردان‌اند: «مادرم، زن درس خوانده و “امروزی” نسل خود بوده است که برای این که از آموزش و پرورش اخراج نشود با بیزاری تمام به قوانین پوشش تن می‌داد، مدرسه عوض می کرد تا مجبور نشود چادر سر کند .

من شاهد بودم که این قوانین پوشش به موقعیت‌های خانوادگی و شخصی هم سرایت می کرد. چه بسا زنانی از فامیل که به خاطر حفظ جایگاه همسرشان در نیروی هوایی، یک شبه ناگهان خواب نما می‌شدند تا درجهِ گروگان نگه داشته شده شوهرشان بالاخره بهشان داده شود. گاهی هم احترام به عقاید یک میزبان/مهمان مذهبی اهرمی می‌شد برای روسری سر کردن زنانی که به حجاب باور نداشتند.

اما زمانی که زن‌های فامیل بر حسب موقعیت یکی یکی چادری و یا روسری پوش می‌شدند برادرهایم بیست ساله بودند که کلافگی مادرم را از این پارچه تحقیر آمیز کشف کردند و یک بار در جمع بزرگی از باورمندان به حجاب، روسری را از سر مادرم برداشتند و گفتند: مامان جان، حیف شما نیست؟ این لچک را بردار. مادرم سرخ شد، برای لحظه‌ای شاید یادش رفته بود که زن سربلند و آراسته‌ای بوده و هیچ کدام از هم نسلانش هرگز به انتخاب خود حجاب به سر نکرده اند ولی هر چه بود جیغ نکشید، به روسری‌اش چنگ نزد و پشت مبل قایم نشد. سرش را بالا گرفت و لبخند زد. بعدها اعلام کرد که روسری سر کردنش به این دلیل بوده از حرف در آوردن مردم می ترسیده و برادرهایم اعلام کردند – عین جمله را می گویم- که مامان، “ما مثل کوه پشتت ایستاده ایم که ببینیم چه کسی جرات دارد حرف مفت بزند.”

بی گمان مادرم از آن روز فصل جدیدی را از سر گرفت. زیرا می دید که سکوت‌ها و نگاه‌های معنی دارش به جوگیری مردان انقلاب زده فامیل، بالاخره پاسخ گرفته، به دست نسلی جوان‌تر، و منصف‌تر، از پس سختی این همه سال خفقان و شستشوی مغزی که به درون خانواده‌ها هم راه باز کرد. لباس‌های گشاد و بی‌ریخت کمد مادرم – که به گفته خودش هر چه هم قشنگ باشند در سایه روسری احمقانه‌اند- از دور خارج شدند و لباس‌های برش دار رسمی جای خود را دوباره پیدا کردند.»

خاطراتی همه تلخ

همه این اجبارها و فشارها برای اجباری کردن حجاب تا کنون و با گذشت ۳۵ سال نتوانسته الگوی مورد نظر حکومت را به طور کامل بر زنان تحمیل کند و همچنان شاهد هزینه‌های گزاف برای مقابله با آنچه «بدحجابی» عنوان می‌شود هستیم. اما آنچه غیرقابل انکار است و کمتر هم دیده می‌شود٬ تاثیر مخرب برخوردهای خشونت‌آمیز ماموران و نهادهای حافظ حجاب٬ بر ذهن و روان زنان و مخدوش کردن امنیت روانی آنان است.

آیا ممکن است ما بعضی از خاطرات دردناکمان را آنقدر پس بزنیم که دیگر یادمان نیاید؟ نمیدانم شاید این اتفاق برای من افتاده باشد. یا آنکه یک واقعه آنقدر تکرار شده است که دیگر نمیتوانیم منفک و جدا از بقیه وقایع زندگی به یادش بیاوریم و در تلی از دیگر نمونه‌های روزانه تحقیر شدنها گم شده است. احتمال میدهم آدمها بعضی از دردهایشان را به فراموشی میسپارند و یا آن درد جز لاینفک بودنشان میشود و دیگر درد نیست. داستان حجاب اجباری برای من و بسیاری دیگر از زنان شاید چنین سرنوشتی دارد

فروغ حمیدی راد که به گفته خودش همیشه سعی می‌کرد طوری لباس بپوشد که برخوردی با ماموران حراست و نگهبان های درهای ورودی دانشگاه نداشته باشد، می نویسد: «یک روز صبح موقع ورود، نگهبان‌ها فرمان ایست دادند و بازرسی شروع شد؛ مانتوی من فقط کمی بالاتر از زانو بود و حدود یک سال بود که می پوشیدمش. با بازگو کردن این حقیقت قانع نشدند تا اینکه با نگاهی تحقیرآمیز گفت شما حق تون نیست توی این دانشگاه درس بخونید. باید برید توی فلان دانشگاه …. و پول بدین و توی سرتون بزنن تا یه مدرک بگیرین. اومدین بهترین! دانشگاه و مجانی دارین درس می‌خونین. این درست نیست. بعد هم چون در جواب توهین‌ها سکوت نکرده بودم، تهدید به فرستادن کارتم به حراست کردند. این توهین تقریبا برای اولین بار در زندگی من افتاد و اثری که در زندگی م گذاشت، گریه‌های مداوم تا چند روز و کابوس‌های شبانه‌ام بود. شاید باورش سخت باشه اما از اون روز به بعد هر بار که نزدیک در ورودی می شدم، ضربان قلبم بالا می گرفت.»

رها بحرینی نیز می‌گوید تجربه اش از توبیخ‌ها و بازداشت‌ها بخاطر حجاب چنان روی روح و روانش تاثیر گذاشتند که تا سال‌ها بعد از مهاجرت ، هر وقت از گوشه چشمم ماشینی پاترول نما و کرمی یا سبز زنگ می دیده بی‌اختیار می جهید . تا جایی که یک بار در چنین موقعیتی بی‌اختیار دست دوستش را در تورنتو کشید و ناباورانه گفت :‌ وای بدو!

لیلا موری اما خاطره‌ای از حجاب اجباری به یادش نمی اید و نمی‌داند اولین بار چه وقت مجبور به سر کردن روسری شده. فقط می‌داند که قبل از هفت سالگی بود. لیلا نوشته است: « آیا ممکن است ما بعضی از خاطرات دردناکمان را آنقدر پس بزنیم که دیگر یادمان نیاید؟ نمیدانم شاید این اتفاق برای من افتاده باشد. یا آنکه یک واقعه آنقدر تکرار شده است که دیگر نمیتوانیم منفک و جدا از بقیه وقایع زندگی به یادش بیاوریم و در تلی از دیگر نمونه‌های روزانه تحقیر شدنها گم شده است. احتمال میدهم آدمها بعضی از دردهایشان را به فراموشی میسپارند و یا آن درد جز لاینفک بودنشان میشود و دیگر درد نیست. داستان حجاب اجباری برای من و بسیاری دیگر از زنان شاید چنین سرنوشتی دارد.»

زنانی که بدون حجاب به خیابان می روند

با همه این سخت گیری ها همچنان هستند زنانی که بدون روسری و حجاب به خیابان و اماکن عمومی شهر می آیند. آزاده که چندین تجربه خود از بی حجابی در تهران را در صفحه فیس بوک «سی و پنج سال در حجاب» ثبت کرده، می نویسد: «دیروز رفتم انقلاب. شالم روی شونه‌ام بود و موزیک تو گوشم. تازگی رسماً روسری سر نمی کنم. داشتم برای خودم راه می رفتم و طبق معمول هرازچندی مردم متوجه‌ام می کردن که شالم افتاده و من یا لبخند می زدم یا می گفتم مهم نیست. تا اینکه از کنار یه لندهوری رد شدم که با موتور گنده‌اش وسط پیاده رو ایستاده بود.

با لحن توبیخ کننده‌ای گفت که روسریمو سرم کنم. اعتنا نکردم و رد شدم. بعد از پشت سرم داد زد “اوهوی!” ترسیدم. همون طور که از خیابون رد می شدم شالمو کشیدم سرم. احساس تحقیر وحشتناکی بود…

جلوتر باز شالمو انداختم. همون طور رفتم انقلاب و خریدام رو کردم. برای صاحب فروشگاه توضیح دادم که از خونه تا اینجا همین طور اومده‌ام و اینکه مردم کم کم عادت می کنن. بعد رفتم سینما. تو تاریکی سینما از بغل یه زوجی رد شدم و شنیدم که مرده گفت خانم روسریت ساعت هاست که افتاده. راهمو رفتم. نزدیکای میدون خودشون رو به‌ام رسوندن. پسره – یکی از این بچه حزب اللهیا با اون ریشای تنک و نرم نفرت انگیز و موهای کوتاه با فرق کج و اون فربهی هیکلای پلو خورده ی حروم لقمه‌ای – که خیلی داشت بیست و دو سه سالش بود، خیلی آمرانه به‌ام گفت که روسریمو سرم کنم. به‌اش گفتم “به شما چه؟”جا خورد. تکرار کرد که روسریتو سرت کن. گفتم “به تو چه؟”

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: “جمهوری اسلامیه! شما اگر از چراغ قرمز رد بشی و پلیس جریمه ات کنه می گی به تو چه؟”محکم تو صورتش نگاه کردم و با قاطعیت و محق گفتم: “پلیس آره، به تو چه؟”

لال شد. زن چادری شونزه هیفده ساله اشم همون طور مات و خفه داشت نگاه می کرد. پسره اومد باز یه چیزی بگه که مردم کشیدنش اون ور. رفت.

واقعیتش اون لحظه یه کم ترسیدم. با خودم فکر کردم نکنه شانس من گشتی کوفتی این دور و بر باشه و این حمال منو بندازه گیرش! راهمو کج کردم و از روی پل عابر رفتم اون طرف خیابون. حتا بالای پل شالمو کشیدم سرم. ولی پایین رو که نگاه کردم و پلیسی ندیدم، باز انداختمش.

عصبی بودم. حتا ترسیده بودم. ولی یه حال خوبی هم داشتم. یه حس خوب. دلم عجیب خنک شده بود. جیگرم حال اومده بود. انگار عقده ی تحقیر ظهر رو خالی کرده بودم.»

آیدا امیر فلاح یکی دیگر از زنانی است که تا حد ممکن بدون حجاب به خیابان می‌رود و دوچرخه سواری می‌کند: «تا سوم راهنمائی بدون روسری تو کوچه با پسرها فوتبال بازی می کردم. اما هر موقع که می دیدم ماشین گشت ارشاد میاد کوچمون فرار می‌‌کردم و می‌رفتم خونه. هیچ وقت نتونستم این حجاب اجباری رو درک کنم و با این حال ریسک می‌کردم و بدون حجاب مثل پسرها می‌رفتم بیرون. با اینکه می‌دونستم اگه لو برم ممکنه از اداره اخراجم کنن. یک بار که من و دوستام مثل پسرها تو خیابون بودیم یه خانم منو شناخت گفت تو رو می‌شناسم تو فلان باشگاه دیدمت منم خندیدم و الفرار. یه بارشم روز انتخابات بود ما هم تبلیغات یه باشگاه دستمون بود مامورای اطلاعات ریختن رو سرمون که کاغذا که دستمونه چیه. رسما سکته کردیم از ترس!»

زنانی که تا پای مرگ تن به حجاب اجباری ندادند

مبارزه با حجاب اجباری فقط در خیابان‌های شهر نیست. بودند و هستند زنان زندانی سیاسی که تن به حجاب اجباری و به طور مشخص سرکردن چادر در زندان ندادند و نمی‌دهند٬ نسرین ستوده که بدلیل تن ندادن به سر کردن چادر محرومیت از ملاقات فرزندانش را تحمل کرد٬ یکی از این زنان بود.

ماری٬ دختر جوانی که مینا زرین٬ داستانش را در رویداد فیس بوکی «سی و پنج سال در حجاب» نقل کرده٬ یکی دیگر از این زنان است. مینا زرین از زندانیان دهه شصت با اشاره به اجباری شدن چادر مشکی به جای رنگی برای زندانیان سیاسی زن در ملاقات و بهداری در سال های ۶۲ و ۶۳ نوشته است : «ماری اسم مستعار ، دختر جوان و کم سن و سالی به علت قبول نکردن وسرنکردن چادر مشکی برای رفتن به ملاقات و بهداری ، ماهها از ملاقات و … محروم بود. هردو هفته یک بار خانواده‌ها به جلوی زندان می آمدند. میثم و ناصریان، با زرنگی و شیادی بسیار به آنان می گفتند که «دختران شما دلشان نمی خواهند خانواده‌هایشان را ببیند و خودشون به ملاقات نمی آیند» « دوست ندارند به ملاقات بیایند» خانوادهها نگران که چه عملی از آنها سر زده است . دختر با چادر رنگی مسافت و طول واحد ۳ را به طرف سالن ملاقات طی کرد؛ در ملاقات حضوری علت نیامدن را برای آنان که راحت تر و بدون سانسور بود، توضیح و تشریح کرد. خانواده بعد از ملاقات حضوری با اصرار از دختر چادر رنگی را گرفته و چادر مشکی تازه دوخته شده را به او دادند.به این باور که ماری چادر مشکی را سر خواهد کرد .

مدتی طول نکشید که ناگهان در ورودی بند ۳قزلحصار باز شد و ماری بدون چادر وارد بند شد. بهت،خنده و شادی بود که برچهره و لبان سایر زندانیان نشست. دختر گفت:با اصرار خانواده چادر را گرفتم ولی بعد از رفتن پدر و مادرم چادر را آنجا پرت کردم و دوان دوان(که مسیر کوتاهی نبود) به بند آمدم. بلافاصله ، یاالله یعنی دستور حجاب را دادند. ناصریان، با چهره عصبانی و خشمناک وارد و همه را به زیر هشت و سالن بند کشاند. ناصریان، فریاد می کشید به چه اجازه‌ای در راهروی واحد که برادران مردهای فنی کار می کنند و این همه پسر زندانی در رفت و آمد هستند «لخت» به بند آمدی و دختر را در همان محل شلاق زدند این صحنه و ماجرا هم تراژدی، توهین آمیز،فشار و در گیری با خانواده‌ها و هم خنده‌دار و شجاعانه و ناباور بود.»

مینا زرین همچنین از ناهید محمدی، هم‌بندی اعدام شده اش نوشته است که وقتی او را برای اعدام فراخواندند، از سرکردن چادر سرباز زد: «ناهید، جسورانه چادر مسخره سرمه‌ای را تا آخرین لحظه به سر نکرد و نگهبان موقع خروج او از بند چادر را به سرش انداخت!ناهید را یک جنگجو ،ضد سلطه و ضد نمادهای ارتجاعی ،همچون حجاب اجباری سیاه چادرها دیدمش او رادر جلوی بند زندان اوین بخاطر می آورمش.ناهید فقط ۲۲یا ۲۳ سال داشت.»

***

۹۰ تجربه‌ای که در ارتباط با رویارویی زنان با حجاب اجباری نوشته شد٬ تنها بخش بسیار کوچکی از زندگی روزمره زنانی است که بدون آنکه اعتقادی به حجاب اسلامی داشته باشند٬ ملزم به تن دادن به آن هستند. بر اساس گزارش تحقیقی «۳۵ سال حجاب اجباری، نقض گسترده حقوق زنان در ایران» بیش از ۳۰ هزار زن در شهرهای مختلف ایران به دلیل نداشتن حجاب کامل بازداشت شده‌اند. دست‌کم ۴۶۰ هزار و ۴۳۲ زن مورد توبیخ قرار گرفته٬ بیش از هفت‌هزار زن مجبور به دادن تعهد برای رعایت حجاب اسلامی شده‌اند و پرونده دست‌کم چهار هزار و ۳۵۸ زن به دادسراهای قضایی برای رسیدگی به تخطی آنها از قوانین حجاب٬ ارسال شده است.

هر کدام از این بازداشت‌ها و توبیخ‌ها و تعهدها و محاکمه‌ها داستانی دارند که اگر بخش اندکی از آن نیز نوشته و منتشر شود٬ شاید نگاه جامعه و حتی حکومت را به اجبار حجاب اسلامی تغییر دهد.

علاوه بر این اجباری بودن حجاب در مدارس٬‌ادارات و تمامی اماکن عمومی در ایران و حضور مداوم نیروهای گشت برای کنترل حجاب زنان٬ آنان را در یک چالش روزمره و مداوم با حجاب قرار داده که به گواه نوشته‌های ثبت شده در این رویداد فیس‌بوکی نه تبدیل به عادت شده و نه گذر زمان چیزی از درد و رنج آن کم کرده است.

با این همه سکوت در برابر فشار حکومت برای حجاب اجباری از یک سو و مقاومت شمار زیادی از زنان در برابر آن از سوی دیگر همچنان نادیده گرفته می‌شود و خواسته لوکس و رادیکال زنان شهری طبقه متوسط و بالا شمرده می‌شود. نگاهی که فقط یک عزم فراگیر برای گفتن و نوشتن درباره تاثیر حجاب اجباری بر زندگی زنان می‌تواند آن را تغییر دهد.

گزارش در تارنمای «عدالت برای ایران» :

justice4iran.org

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0